<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>زن سان</title>
	<atom:link href="http://zansan.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zansan.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 10:31:33 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='zansan.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/6511b5e9ce3d85fa07f85291c8317f61?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>زن سان</title>
		<link>http://zansan.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>حجت تمام شد</title>
		<link>http://zansan.wordpress.com/2009/11/07/%d8%ad%d8%ac%d8%aa-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b4%d8%af/</link>
		<comments>http://zansan.wordpress.com/2009/11/07/%d8%ad%d8%ac%d8%aa-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b4%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 10:31:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>zansan</dc:creator>
				<category><![CDATA[كوتاه نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zansan.wordpress.com/2009/11/07/%d8%ad%d8%ac%d8%aa-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b4%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[دایه دایه وقت جنگه
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=335&subd=zansan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>دایه دایه وقت جنگه</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/zansan.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/zansan.wordpress.com/335/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/zansan.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/zansan.wordpress.com/335/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/zansan.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/zansan.wordpress.com/335/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/zansan.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/zansan.wordpress.com/335/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/zansan.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/zansan.wordpress.com/335/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=335&subd=zansan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zansan.wordpress.com/2009/11/07/%d8%ad%d8%ac%d8%aa-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b4%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">zansan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نسل ما</title>
		<link>http://zansan.wordpress.com/2009/11/02/%d9%86%d8%b3%d9%84-%d9%85%d8%a7/</link>
		<comments>http://zansan.wordpress.com/2009/11/02/%d9%86%d8%b3%d9%84-%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 11:10:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>zansan</dc:creator>
				<category><![CDATA[كوتاه نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zansan.wordpress.com/2009/11/02/%d9%86%d8%b3%d9%84-%d9%85%d8%a7/</guid>
		<description><![CDATA[نسل ما در تمام دنیا به یک چیز شناخته شده است,
به اینکه صدای قیژ قیژ هر تختی ما را به یاد مالنا می اندازد.
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=333&subd=zansan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>نسل ما در تمام دنیا به یک چیز شناخته شده است,<br />
به اینکه صدای قیژ قیژ هر تختی ما را به یاد مالنا می اندازد.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/zansan.wordpress.com/333/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/zansan.wordpress.com/333/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/zansan.wordpress.com/333/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/zansan.wordpress.com/333/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/zansan.wordpress.com/333/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/zansan.wordpress.com/333/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/zansan.wordpress.com/333/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/zansan.wordpress.com/333/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/zansan.wordpress.com/333/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/zansan.wordpress.com/333/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=333&subd=zansan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zansan.wordpress.com/2009/11/02/%d9%86%d8%b3%d9%84-%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">zansan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از اویم و به سوی او</title>
		<link>http://zansan.wordpress.com/2009/11/01/%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%85-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%a7%d9%88/</link>
		<comments>http://zansan.wordpress.com/2009/11/01/%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%85-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%a7%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 13:04:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>zansan</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zansan.wordpress.com/2009/11/01/%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%85-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%a7%d9%88/</guid>
		<description><![CDATA[من آن نهنگ کوچکم که روزی کسی افسانهء سرگشتگی نهنگها را برایش گفت. داستان آن روزی که نهنگ ها خشکی را رها کرده پا به دریا گذاشتند, تا غذای بیشتر بیابند و دشمنان کمتر. آن روز که در افق ِ اقیانوس ها آنقدر دور شدند که خانه را از یاد بردند و گم شدند و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=330&subd=zansan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>من آن نهنگ کوچکم که روزی کسی افسانهء سرگشتگی نهنگها را برایش گفت. داستان آن روزی که نهنگ ها خشکی را رها کرده پا به دریا گذاشتند, تا غذای بیشتر بیابند و دشمنان کمتر. آن روز که در افق ِ اقیانوس ها آنقدر دور شدند که خانه را از یاد بردند و گم شدند و گم ماندند. دست و پای شان باله شد و پوستشان چرمین و دریایی شدند.<br />
 من آن داستان را از اعماق درونم باور کردم. نهنگ ها آب شش ندارند. نهنگها پستاندارند. همه چیزشان به خاکیان می ماند. ما اهل این آب های سرد و تاریک نیستیم. ما مالکان سواحل آفتابی و پر درختیم. ما عاشقان صدای باد و آواز مرغان دریایی هستیم. ما در خلسه چرت های آفتابی در بعد از ظهر های داغ تابستانیم. این سکوت وهم انگیز عمق تاریک اقیانوس, این موجودات غریب و خاکستری چیستند؟ این ترس دائم, حس مزمن سرگشتگی و تنهایی که همیشه و بی دلیل با خود حمل می کنیم از کجاست؟ درست است. همین است. این افسانه راست است. ما اهل خاکیم&#8230;.. و تمام اندوه سالیان من با این کشف نابود شد و آرامشی عمیق جای آنرا گرفت. به سطح آب رفتم و آنچنان نفس کشیدم که انگار دوباره زاده شدم. سلام آی آسمان آفتابی. سلام ای کوه های دور. سلام ای بادهای گرم&#8230;.<br />
به خانه باز خواهم گشت. حتی اگر همه منعم کنند که نرو. آن ساحل را خواهم یافت. حتی اگر هفت اقیانوس را طی کنم. ساحلی که اولین نهنگ از آنجا پایش را در آب گذاشت. شن های خشک را لمس خواهم کرد و فریاد خواهم زد: من رسیدم. و دیگر هیچ چیز مهم نخواهد بود. هیچ چیز. اینکه بعد چه رخ خواهد داد. چه خطراتی خواهد بود, چه خواهد شد. برای من رسیدن به خانه پایان همه چیز خواهد بود.<br />
من به راه افتادم. از آن خلیج دلگرفته بیرون زدم و همراه با جریان آب های گرم به شرق رفتم. عده ای به دنبالم روان شدند. بزرگتر ها برای اینکه منصرفم کنند و جوانتر ها تا ببیند جریان چیست. روز ها بی وقفه رفتم. پیر تر ها که از بازگرداندنم پشیمان شدند باز گشتند اما عده ای از جوان ها ماندند. آن ها هم می دانستند با سایر آبزیان یکی نیستند. آن ها هم حس ترس و گم گشتی من را می شناختند. رفتیم و رفتیم و رفتیم. از کنار تمام سواحل پر نور حاشیه اقیانوس گذر کردیم و من هیچ ساحلی را آشنا نمی دیدم.<br />
 تا این که یک روزصبح خیلی زود وقتی برای تنفس به سطح آب آمدم دیگر پایین نرفتم. بوی این خاک مثل یک چیز سحر آمیز مرا به روزهای خیلی خیلی دور برد. به اولین خاطره ام از خوردن شیر مادر. به حس شیرین گرمایی که از تن او به من جاری می شد. اشک هایم روان شد و به دوستانم گفتم: ما رسیدیم. </p>
<p>***</p>
<p>ماهیگیر پیر به سرعت تا کلبه ساحلی اش دوید اما وقتی گوشی تلفن را برداشت نمی دانست به کی زنگ بزند. به شهرداری؟ به آنها مربوط نمی شد. به سازمان حمایت از حیوانات؟ از این فقط اسمش را بلد بود. از عوضی های اداره شیلات هم اصلا خوشش نمی آمد. در نهایت به خواهر زاده اش زنگ زد که دانشجوی جوان و طبیعت دوستی بود. ساعتی بعد ساحل پر شد از جوانان و خبرنگاران و مردمان با بیل و سطل های آب و طناب های کلفت. در شهر دیگر همه شنیده بودند که ده ها نهنگ خودکشی کرده اند.<br />
همه می دویدند. یکی بیل می زد تا از دریا آبراهی به سمت نهنگی باز کند. یکی سطل سطل آب روی نهنگی می ریخت تا پوستش در زیر آفتابِ هر لحظه داغ تر نیمروز نخشکد. عده ای نهنگی را طناب پیچ کرده بودند و جسم سنگینش را به سمت دریا می کشیدند. خبرنگاران عکس می گرفتند و با زیست شناسان مصاحبه می کردند: این به خاطر آلودگی آبها و اختلال در سیستم جهت یابی و&#8230;&#8230;<br />
یکی فریاد زد: این یکی دارد میمیرد. نهنگی بود جلوتر از همه روی شن های خشک و سفید آرمیده. چند نفری به سمتش دویدند. مردی گفت: خیلی دیر شده. و زنی جوان به گریه افتاد.</p>
<p>***</p>
<p>و من در خانه بودم و خوشبخت بودم. این همان بود که می خواستم و دیگر هیچ چیز مهم نبود. هیچ چیز.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/zansan.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/zansan.wordpress.com/330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/zansan.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/zansan.wordpress.com/330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/zansan.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/zansan.wordpress.com/330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/zansan.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/zansan.wordpress.com/330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/zansan.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/zansan.wordpress.com/330/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=330&subd=zansan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zansan.wordpress.com/2009/11/01/%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%85-%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%a7%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">zansan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>توضیحی دیگر</title>
		<link>http://zansan.wordpress.com/2009/11/01/%d8%aa%d9%88%d8%b6%db%8c%d8%ad%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://zansan.wordpress.com/2009/11/01/%d8%aa%d9%88%d8%b6%db%8c%d8%ad%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 08:31:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>zansan</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zansan.wordpress.com/2009/11/01/%d8%aa%d9%88%d8%b6%db%8c%d8%ad%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[از هیچی به اندازه توضیح دادن بدم نمیاد. امیدوارم این آخرین بار باشه که اینکارو می کنم. خدمت دوستان مخالفی که لطف کردند نظراتشون رو در مورد مطلب قبل نوشتن و اونایی که مخالف هستند ولی ننوشتن عرض کنم که:
اینجا یک وبلاگ شخصیه. علمی, سیاسی یا خبری نیست که به خاطر مطالبش متعهد به پاسخگویی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=327&subd=zansan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>از هیچی به اندازه توضیح دادن بدم نمیاد. امیدوارم این آخرین بار باشه که اینکارو می کنم. خدمت دوستان مخالفی که لطف کردند نظراتشون رو در مورد مطلب قبل نوشتن و اونایی که مخالف هستند ولی ننوشتن عرض کنم که:<br />
اینجا یک وبلاگ شخصیه. علمی, سیاسی یا خبری نیست که به خاطر مطالبش متعهد به پاسخگویی باشه. فقط یک قانون وجود داره: شما یا از مطالب این وبلاگ خوشتون میاد و می خونیدش, یا نمیاد و نمی خونیدش. این یعنی من اینجا قصد بحث, تبادل نظر و قانع کردن کسی رو ندارم. من گوشه ای از نظراتم رو اینجا یاد داشت می کنم. اگر به قول کامنت گذار عزیزی از اصول نقد(دادن اطلاعات کامل درباره موضوع و سپس نقد مستدل) پیروی نمی کنم به همین دلیله.<br />
من به مومنین به همه ادیان احترام میذارم, مخصوصا مسلمونا و اگه یک نگاهی به سرتاپای وبلاگ من بندازید می بینید که علی رغم مواضع بی دین اش خالی از هر توهینی به مذهبه. به این دلیل که من خوشبختانه یا متاسفانه یه زن عقده ای نیستم که به خاطر اینکه مجبوره روسری بپوشه و ارثیه اش نصفه با اسلام مخالفت بکنم. من هر عقیده ای که دارم با فکر و استدلال بهش رسیدم و همینجور شکمی با چیزی مخالفت نمی کنم یا از چیزی طرفداری. دوست ندارم بیام اینجا راجع به میزان تحصیلاتم حرف بزنم و بگم که مخصوصا پست قبل کاملا مربوط به مطالعات منه و اگه توی فضای مجازی صد نفر باشن که بتونن در این زمینه حرف بزنن قطعا یکیش منم.<br />
پر واضحه که تاریخ رو میشه از جنبه های مختلفی تعریف کرد و واضح تر از اون اینه که من دارم از یک جنبه غیر مذهبی تعریف می کنم. فهمیدن اینکه کار مشکلی نیست. مثلا از دیدگاه اقتصادی بهرهء بانکی نه تنها بد نیست که مفیده در حالیکه از دیدگاه مذهبی حرامه. یا چند همسری از دید اخلاق کار زشتیه در حالیکه از دید مذهب کاملا مشروعه. طبق همین قانون ائمه معصومین از دیدگاه شیعی قدیسانی قابل احترامن در حالیکه از دید علم تاثیر چندانی بر رفاه امروزی ما نداشتند. اگرهم می گیدعلم لدنی داشتن, لابد واسه خودشون نگه داشتن. چون نه کتابی نوشتن, نه اختراعی کردن, نه هیچی. حالا شما دوست ندارید از این دید نگاه کنید , نکنید. اما نمی تونید به من امر کنید که تو هم نکن. این همه تریبون برای تبلیغ تفکرات دینی هست. شما این وبلاگ بی خواننده رو که تازه تبلیغ بی دینی هم نمی کنه بر نمی تابید؟ من هیچ علاقه ای ندارم ایمان کسی رو ازش بدزدم برای همین هم نمیام راجع مطالبی نظیر پست قبل مقاله بنویسم و رفرنس بدم و استدلال کنم که ثابت کنم من درست می گم. همونطور که گفتم اینجا گوشه ای از افکار من نوشته میشه که اگه دوست ندارید می تونید خیلی راحت نخونیدش.<br />
اما حالا که اینهارو نوشتم باید چند تا توضیح رو هم در پاسخ کامنت ها اضافه کنم.</p>
<p>کامنت گذار عزیز با نام مأمون شناس زبده, کی گفته که علم و مذهب از هم جدا نیست؟ علم و مذهب نه تنها از هم جداست بلکه در تقابل با همند. دین شمارو به ایمان دعوت می کنه, علم به سوال. اینکه احادیث و روایاتی داریم که افراد رو تشویق به علم جویی می کنند هم این حقیقت رو عوض نمی کنه. علم نمی تونه وجود خدا رو اثبات کنه بنابراین نمی پذیرتش. اما دین معتقده اول باید وجود خدارو بپذیری بعد بری دنبال دلیلی برای اثباتش بگردی.(که نمونه تلاش ده ها فیلسوف مسلمان در طی چندین قرن برای اثبات خدا دو برهان ناقص &#8220;نظم&#8221; و &#8220;علیته&#8221; که متاسفانه غلط و قابل ردند) علم و دین وقتی انسانها هنوز در غار زندگی می کردند از هم جدا شدند و مناقشه این دو در قرون وسطی در اروپا به اوج خودش رسید و هنوز هم در جهان اسلام این دو با هم در گیرند. و نمونه اش در مملکت خودمون که فراوانه. تا مشکلی پیش میاد جای اینکه برن سراغ حقوقدان و دانشمند و کارشناس میرن سراغ نماینده خدا که فصل الخطاب باشه. اقتصاد مال خر است رو که حتما شنیدین؟<br />
در ثانی توجه علمی مأمون ریشه در توجه علمی پدرش هارون الرشید داشته. نه امامان قبل از امام رضا. اسناد مکتوب تاریخی اش هم هست. هارون قبل از مأمون دستور احداث یک کتابخانه و دعوت از دانشمندان رو میده. و غیر از هارون, که هم قدرت داشته هم ثروت چه کسی می تونسته همچین کاری بکنه؟ بله اگه امامان شیعه هم در قدرت بودند شاید(حتما) همین کارو می کردند اما دیدی که نبودند و بیشتر باید در فکر حفظ جان و شریعتشون می بودن.</p>
<p>رخشان عزیز که لطف کردی و نظرت رو درباره مطلبم در وبلاگ خودت هم گذاشتی. ممکنه لطفا دو تا از دانشمندانی رو که شاگرد ائمه بودند نام ببری؟ همچین دانشمندانی وجود ندارند. به ما تنها نام جابربن حیّان رو گفتند که اخیرا ً مورخ ها فهمیدن که دو نفر شیمی دان(کیمیاگر) در تاریخ با این نام بودند که جزوات هر دو با هم قاطی شده و معلوم نیست کدوم مال کدومه. که چندی پیش هم دو دانشمند غربی مقاله ای نوشتند در اثبات اینکه جابر اصلا شاگرد هیچ یک از ائمه نبوده و دانشمندان مسلمان هم با کلی تحقیق و مقاله نتونستن این ادعا رو قطعا ً رد کنن.</p>
<p>صابر عزیز در اینکه دانشمندان مسلمان بر جسته ای داریم شکی نیست. بزرگتر و برتر از همه ابوریحان بیرونیه که روش علمی اش به پختگی و دقت دانشمندان عصر حاضره. شیوه استدلال او, که ای کاش مانند نامش همه گیر می شد می تونست مارو به جای اروپایی ها به انقلاب صنعتی برسونه که متاسفانه به هزار و یک دلیل نرسوند. مسلمانان در ریاضیات و حل معادلات چند مجهولی راه درازی رفتند و در مثلثات بهتره بدونید که قانون سینوسها برای اولین باردر تمدن اسلامی کشف شد. و در پزشکی نیازی نیست از ابن سینا بگم که تا همین دویست سال پیش رسائلش کتب درسی در اروپا بوده. و ابن هیثم بزرگ, فیزیکدانی که نظریه نورش باعث شد آراء ارسطو, اتمیان و دیگران در این باره خنده دار به نظر بیاد.</p>
<p>و در ادامه در پاسخ ِ عجبناک عزیز, شما میتونی هر کسی رو که دوست داری نفرین کنی اما علم کاری به این نداره که یه آدم چقدر جنایت کرده یا با کی دشمن بوده یا دینش چی بوده. منم توی پست قبلم ابدا اظهار نظر نکردم که چی خوبه چی بد. فقط با لحنی طنز گونه از یک حقیقت تاریخی نوشتم. اگه شما تفکر دینی ات برات مهم تره همچنان مأمون رو لعن کن, و مطمئن باش به جایی بر نمی خوره. اما من که تفکر علمیم برام مهم تره مأمون رو آدم ارزشمندی در تاریخ علم می دونم. همینطور زکریای رازی کاشف الکل و برجسته ترین پزشک تمدن اسلامی(برتر از ابن سینا حتی) که نه تنها مسلمان نبود که حتی خدارو هم قبول نداشت و یک اتمیست تمام ایار بود و شاهد این مدعا هم بی توجهی جمهوری اسلامی به مزارش در ری هست که سنگ قبرش از مال بابا بزرگ من ساده تر و بی نام و نشون تره. و مقایسه کن با مقبره ابن سینا در همدان.<br />
و همینطور حنین ابن اسحاق و اسحاق بن حنین, پدر و پسر مترجم و اندیشمندی که نه تنها مسلمان یا عرب نبودند که به قول مسلمانها ستاره پرست و کافر و سریانی بودن, و بزرگترین و برترین ترجمه و تفسیر های آثار یونانی به دست اونها انجام گرفته.<br />
و همینطور بنو موسی, سه برادر دانشمند خراسانی الاصل که در دربار مأمون جزو اشراف بودن و به نوشته تاریخ بسیار هم کینه ای, زیرآب زن و آدم فروش بودن, اما نه تنها خودشون رسائل مفید بسیاری دارند که از جیب خودشون به دیگر دانشمندان و مترجمان کمک هزینه می دادن.</p>
<p>پست درازی شد اما اینم اضافه کنم که من قصد ندارم لقمه رو بجوم و تو دهنتون بذارم. برای مشام مشتاقان تنها بوی غذا کافیه. اگر چیزی اینجا دیدی که براتون جالبه , برید دنبال خوندن و فهمیدنش و هی نیاین از من بپرسین. من دایره المعارف شما نخواهم شد . اگر هم خوشتون نیومد که بگید چرت گفته و عقاید قبلی خودتونو دو دستی بچسبین. به خدا قسم برای من کوچکترین فرقی نمی کنه. دهنم دیگه کف کرد. وقت خوش.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/zansan.wordpress.com/327/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/zansan.wordpress.com/327/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/zansan.wordpress.com/327/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/zansan.wordpress.com/327/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/zansan.wordpress.com/327/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/zansan.wordpress.com/327/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/zansan.wordpress.com/327/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/zansan.wordpress.com/327/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/zansan.wordpress.com/327/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/zansan.wordpress.com/327/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=327&subd=zansan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zansan.wordpress.com/2009/11/01/%d8%aa%d9%88%d8%b6%db%8c%d8%ad%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">zansan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>علم بهتر است یا مذهب؟</title>
		<link>http://zansan.wordpress.com/2009/10/29/%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d9%85%d8%b0%d9%87%d8%a8%d8%9f/</link>
		<comments>http://zansan.wordpress.com/2009/10/29/%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d9%85%d8%b0%d9%87%d8%a8%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 20:08:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>zansan</dc:creator>
				<category><![CDATA[افاضات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zansan.wordpress.com/2009/10/29/%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d9%85%d8%b0%d9%87%d8%a8%d8%9f/</guid>
		<description><![CDATA[مأمون خلیفه عباسی به خاطر قتل امام شیعه چهره مغضوبی در بین ما ایرانیان است. اما اگر این گه را نخورده بود الان در کنار ابوریحان و فارابی و رازی از مفاخر این مرز و بوم بود. خوب است بدانید که علم بدون اغراق مدیون به اوست. دوره خلافت مأمون را اوج شکوفایی تمدن اسلامی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=324&subd=zansan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>مأمون خلیفه عباسی به خاطر قتل امام شیعه چهره مغضوبی در بین ما ایرانیان است. اما اگر این گه را نخورده بود الان در کنار ابوریحان و فارابی و رازی از مفاخر این مرز و بوم بود. خوب است بدانید که علم بدون اغراق مدیون به اوست. دوره خلافت مأمون را اوج شکوفایی تمدن اسلامی می دانند. او یک مرکز تحقیقاتی به نام &#8220;دار الحکمة&#8221; تأسیس کرده بود که در واقع دارالترجمه ای بوده با کتابخانه ای بزرگ و مرکز تجمع فلاسفه و حکما و محل بحث و تبادل نظر. مأمون به پیشنهاد وزیرش که از خاندان معروف برمکی بوده ده ها شتر هدایای گرانبها را روانه دربار روم شرقی می کند. امپراطور بیزانس پیغام می فرستد که خلیفه باید منظور خود از ارسال این هدایا را بگوید تا آنرا بپذیرند و مأمون گنجینه کتاب امپراطوری را طلب می کند. داستان ها می گویند که این گنجینه در واقع تمام کتاب های فلاسفه و دانشمندان یونانی و ما بعد آن بوده که به علت ترویج قدرت مطلقه کلیسا و تفتیش عقاید جمع آوری شده و بدور از دسترس همه در محلی با هفت قفل نگهداری می شده تا بپوسند. کاهنین رومی به امپراطور می گویند که بهتر است این کتابهای مفسده زا را به مسلمانان داد تا باعث نابودیشان شود و بدین ترتیب ده ها شتر با باری ارزشمند از کتاب بر می گردند. مأمون عباسی از اقصی نقاط کشور مترجمین زبده ای را جمع آوری می کند و با هزینه خود کتب بسیاری را از یونانی و سریانی به عربی ترجمه می کند و این آغاز عصر انتقال علم از مغرب به مشرق می شود. بدین ترتیب مأمون, علم آن روز را نه تنها از نابودی نجات داد بلکه با ترجمه و استنساخ فراوان در اختیار دانشمندان پرتوان مسلمان قرار داد تا آن را ببالند و بپرورانند تا چند قرن بعد به همین شیوه, دو دستی تقدیم به غربی ها کنند تا بیایند همه چیز را صاحاب شوند پدر سگ ها.<br />
بله, اینکه امروز شما می توانید به جای قاطر سوار هواپیما شوید و دوساعته بروید زیارت امام رضا از برکت وجود مأمون است. خدا لعنتش کند.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/zansan.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/zansan.wordpress.com/324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/zansan.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/zansan.wordpress.com/324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/zansan.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/zansan.wordpress.com/324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/zansan.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/zansan.wordpress.com/324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/zansan.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/zansan.wordpress.com/324/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=324&subd=zansan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zansan.wordpress.com/2009/10/29/%d8%b9%d9%84%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%db%8c%d8%a7-%d9%85%d8%b0%d9%87%d8%a8%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">zansan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>و غلمان هم پاداش مردها بود</title>
		<link>http://zansan.wordpress.com/2009/10/16/%d9%88-%d8%ba%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://zansan.wordpress.com/2009/10/16/%d9%88-%d8%ba%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 22:12:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>zansan</dc:creator>
				<category><![CDATA[افاضات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zansan.wordpress.com/2009/10/16/%d9%88-%d8%ba%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[می دانید آنقدرها هم که می گویند اسلام دینی بر اساس فطرت نیست. اگر بود می گفت در زمان حیض ثواب نزدیکی کردن با زن برابر هفتاد سال عبادت است تا مردان مسلمان در این دوران به طمع بهشت هم که شده بیشتر به زن محبت کنند. چراکه به خاطر تغییرات هورمونی تمایل زن به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=319&subd=zansan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>می دانید آنقدرها هم که می گویند اسلام دینی بر اساس فطرت نیست. اگر بود می گفت در زمان حیض ثواب نزدیکی کردن با زن برابر هفتاد سال عبادت است تا مردان مسلمان در این دوران به طمع بهشت هم که شده بیشتر به زن محبت کنند. چراکه به خاطر تغییرات هورمونی تمایل زن به صکص بیشتر است و باز به همان دلیل غمگین و عصبی است و نیاز به توجه دارد.<br />
نه اینکه نزدیکی حرام باشد و مجازاتش یک نخود طلا. و علما هم بیخود دلیل می آورند که این به خاطر راحتی خود زن است و ما هم البته قاه قاه می خندیم چون می دانیم که در جریان تمکین به هر آنچه مرد خواست, اصولا صحبتی از راحتی زن نبوده است.<br />
ولی دلخوری من از اصل ماجرا نیست. فقط از این دلخورم که چرا به زن در این دوران می گویند نجس. خون نجس است؟ خب باشد. همه هیکل طرف که خونی نمی شود. چرا همچین اسمی روی زن می گذارید؟ آقای اسلام با شما هستم! هوی!<br />
یک خاطره ای یادم می آید که وقتی ریشه یابی می کنم  بعد ها یکی از دلایل دین ستیزی من شد. کم سال بودم و تازه چند ماهی بود که پریود می شدم و هنوز با این مساله کنار نیامده بودم که مادرم مرا به زور به مجلسی برد. از آنها که خانمی بالای صندلی می نشنید و بقیه را گریه می اندازد و &#8230; خلاصه آن خانم در نعت یکی از علما حکایتی نقل کرد, که آن عالم در سفر بود و در روستایی مردی مومن مهمانش کرد. عالم پذیرفت, اما از نان آن خانه هیچ نخورد و وقتی میزبان رفت, به شاگرد همراهش توضیح داد که آن نان را زنی حائض پخته بود. به همین دلیل از خوردن آن امتناع کردم. منظور آن خانم این بود که اولا ببینید که طرف چه علم غیبی داشته که این را فهمیده, ثانیا ببینید که برای تزکیه نفس چه پرهیزها که نباید کرد.<br />
آن آخرین باری نبود که فهمیدم اسلام دینی برای زنان نیست.<br />
یاد هما سرشار افتادم که چندی پیش در مصاحبه ای گفته بود دلیل تبعیض علیه زنان در جهان, ادیان ابراهیمی هستند و من بسی با او موافقم. و لابد می دانید که خودش کلیمی است. یا درست تر بگویم کلیمی زاده.</p>
<p>پ ن: اگر مسلمانی می خواهد از اسلام دفاع کند این کار را در وبلاگ خودش انجام دهد.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/zansan.wordpress.com/319/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/zansan.wordpress.com/319/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/zansan.wordpress.com/319/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/zansan.wordpress.com/319/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/zansan.wordpress.com/319/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/zansan.wordpress.com/319/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/zansan.wordpress.com/319/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/zansan.wordpress.com/319/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/zansan.wordpress.com/319/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/zansan.wordpress.com/319/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=319&subd=zansan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zansan.wordpress.com/2009/10/16/%d9%88-%d8%ba%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>46</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">zansan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>غنی سازی در روسیه؟!</title>
		<link>http://zansan.wordpress.com/2009/10/06/%d8%ba%d9%86%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%87%d8%9f/</link>
		<comments>http://zansan.wordpress.com/2009/10/06/%d8%ba%d9%86%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%87%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 16:48:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>zansan</dc:creator>
				<category><![CDATA[كوتاه نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zansan.wordpress.com/2009/10/06/%d8%ba%d9%86%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%87%d8%9f/</guid>
		<description><![CDATA[حکایت آخوندا و انرژی هسته ای و واسطگی روسیه مثل این میمونه که آخوندا هوس یه زن موبور و چشم رنگی فرنگی می کنن. منتها چون چهارتا عقدی داشتن و چوب خطشون پر بوده روسیه رو واسطه می کنن که یه صیغه ای شو براشون جور کنه. ولی صاحاب دختر که آقای غرب بوده حسابی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=318&subd=zansan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>حکایت آخوندا و انرژی هسته ای و واسطگی روسیه مثل این میمونه که آخوندا هوس یه زن موبور و چشم رنگی فرنگی می کنن. منتها چون چهارتا عقدی داشتن و چوب خطشون پر بوده روسیه رو واسطه می کنن که یه صیغه ای شو براشون جور کنه. ولی صاحاب دختر که آقای غرب بوده حسابی دلخور میشه و میگه به شما نیومده زن فرنگی داشته باشین. خلاصه خط و نشون کشیدن شروع میشه و از اینور آخوندا شعار میدن داشتن زن صیغه ای حق مسلم ماست و هی به روسیه امتیاز میدن و جشن هسته ای میگیرن که بگن نون و پنیر آوردیم دخترشونو بردیم و هی روسیه می گه نون و پنیر ارزونیمون ولی اینا دختر نمیدن بهتون. بعد غربیا که دیگه حسابی غیرتی شدن دستشونو میارن که خرخره آخوندارو سفت بچسبن که آخوندا میگن خب میایم رسما خواستگاری. نتیجه این میشه که آخوندا یکی از زنهای عقدی که این آخریا خیلی دردسر درست کرده, یعنی ملت معترض ایران رو طلاق بده و جاش اون موبور خوشگل هسته ای رو عقد دائم کنه. منتها فقط اسم زنه مال ایرانه, میدنش روسیه بکنه. توله اش هر چی شد میشه مال اینا.<br />
 اونوقت این حدودا چندمین جشن هسته ای میشه؟</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/zansan.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/zansan.wordpress.com/318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/zansan.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/zansan.wordpress.com/318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/zansan.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/zansan.wordpress.com/318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/zansan.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/zansan.wordpress.com/318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/zansan.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/zansan.wordpress.com/318/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=318&subd=zansan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zansan.wordpress.com/2009/10/06/%d8%ba%d9%86%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%87%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">zansan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بارون بارونه زمینا تر میشه &#8230;</title>
		<link>http://zansan.wordpress.com/2009/10/03/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%aa%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
		<comments>http://zansan.wordpress.com/2009/10/03/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%aa%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 22:49:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>zansan</dc:creator>
				<category><![CDATA[افاضات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zansan.wordpress.com/2009/10/03/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%aa%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[مادرم دوستی داشت گلنساء نام که در ایام جوانی به طرز غمگنانه ای بیوه شد. از آن پس زندگی شخصی اش را تقریبا تعطیل کرده بود و فقط روز را شب می کرد و شب را روز. وقتی به او مثلا می گفتند گل نساء صورتت اصلاح می خواهد بیا سبیلهایت را بردارم با لحن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=317&subd=zansan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>مادرم دوستی داشت گلنساء نام که در ایام جوانی به طرز غمگنانه ای بیوه شد. از آن پس زندگی شخصی اش را تقریبا تعطیل کرده بود و فقط روز را شب می کرد و شب را روز. وقتی به او مثلا می گفتند گل نساء صورتت اصلاح می خواهد بیا سبیلهایت را بردارم با لحن حزن انگیزی می گفت: برای کی خودمو خوشگل کنم؟ من که مرد ندارم. یا وقتی درخت پرتقال حیاطش زیاد بار می داد به درخت می گفت: برای چه انقدر میوه دادی؟ مگر در این خانه مرد هست که جمع ات کند؟ خلاصه این جملهء &#8220;خانهء من مرد ندارد&#8221; دلیل بسیاری از بیخیالی ها و به امید خدا رها کردنها بود. ما آن موقع از این حرفها رگ فمنیستیمان قلمبه می شد و می زدیم در خط سخنرانی از چرایی وابستگی زنان سنتی به مرد و شخصیت درجه دو زنان وهزاران سال ظلم تاریخی به این جنس و سیمون دوبوار و اوریانا فالاچی و من اصلا هیچوقت شوهر نمی کنم و میرم آمازون زندگی می کنم و گه بگیرد این دین و مملکت را.<br />
باری دیروز به علیرضا می گفتم این چند روز که نیستی بدجور گلنساء می شوم. هوس ماهی می کنم, می گویم ولش کن تنهایی که از گلو پایین نمی رود. می خواهم دکور سنتی اتاق مطالعه را راه بیاندازم می گویم علیرضا نیست که نظر بدهد, باشد بعد. می خواهم کلوچه سیب درست کنم, می گویم چه فایده؟ باید خودم از دست پخت خودم تعریف کنم؟ خلاصه اسباب مضحکه هر کسی شده ام که هارت و پورت های ایام مجردی ام را شنیده.<br />
چاره اش سپیده است که اوهم به جبر زمانه, صباحی است به دور از شوهر روزگار می گذراند. تصمیم داریم کلوپی راه بیاندازیم در این چند روز و برویم خرید, چشم بازار را کور کنیم و مو رنگ کنیم و همه جامان گل و بته تتو کنیم و برویم کوه بلند بخندیم و بعدش امامزاده صالح با چادر گل گلی قر بدهیم و غیبت دوست و آشنا را بکنیم و خلاصه کلی تفریح مجردی و یاد ایامی دیگر و باید حسابی هم خوش بگذرد تا این حس خیانت به آرمانهای جنبش زنان از من زدوده شود و یک تلفیق وصله پینه ای از زن مدرن و سنتی و عشق و احترام به خود راه بیاندازم که هم بتوانم خودم را فمنیست بدانم هم زنی عاشق. حالا این دوتا جدای شخصیت اجتماعی ام به عنوان یک معترض و جایگاه علمی ام به عنوان یک محقق و نقش یک عروس خوش سلیقه برای مادر شوهر و یک خاله مهربان برای خواهر زاده و &#8230;. ای بابا آنوقت علیرضا عصبانی است که چرا گلنساء می شوی؟</p>
<p>پ ن: اگر کسی بیاید در مورد اینکه چطور می شود زن مدرن و سنتی را کنار هم نشاند سخنرانی کند کامنتش را تایید نمی کنم. گفته باشم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/zansan.wordpress.com/317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/zansan.wordpress.com/317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/zansan.wordpress.com/317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/zansan.wordpress.com/317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/zansan.wordpress.com/317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/zansan.wordpress.com/317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/zansan.wordpress.com/317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/zansan.wordpress.com/317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/zansan.wordpress.com/317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/zansan.wordpress.com/317/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=317&subd=zansan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zansan.wordpress.com/2009/10/03/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%aa%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">zansan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>باخته</title>
		<link>http://zansan.wordpress.com/2009/09/27/%d8%a8%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87/</link>
		<comments>http://zansan.wordpress.com/2009/09/27/%d8%a8%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 13:49:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>zansan</dc:creator>
				<category><![CDATA[كوتاه نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zansan.wordpress.com/2009/09/27/%d8%a8%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[وقتیکه دکتر زنان وزایمان و درمان نازایی رو به مرد کرد و گفت مشکل از شماست و درمانش خیلی سخت, زنش زد زیر گریه. اما مرد در بهتی عظیم فرو رفت. داشت حساب می کرد که اگر در طی ده سال گذشته هفته ای دوبار س.ک.س کرده باشد در مجموع چقدر پول کاندوم داده است. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=316&subd=zansan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>وقتیکه دکتر زنان وزایمان و درمان نازایی رو به مرد کرد و گفت مشکل از شماست و درمانش خیلی سخت, زنش زد زیر گریه. اما مرد در بهتی عظیم فرو رفت. داشت حساب می کرد که اگر در طی ده سال گذشته هفته ای دوبار س.ک.س کرده باشد در مجموع چقدر پول کاندوم داده است. پول کاندوم جهنم, چند بار مجبور شده است به خاطر بی کاندومی قبل از ارضا بیرون بکشد و کیفش کوفت شده. حالا کیفش هم جهنم یادش به آن همکار خوشگلش افتاد که باسن بی نظیری داشت و یک سال و نیم منت کشید و جان کند تا به رختخوابش بکشاند ولی از بخت بد کاندوم ماندومی دم دست نبود و از ترس حاملگی روی شکم و صورتش ریخته بود و دختر آنقدر چندشش شده بود که نه تنها دیگر با او نخوابید که حتی جواب سلامش را هم نمی داد.<br />
دکتر داشت راجع به لقاح مصنوعی حرف میزد که یکی دیگر را به یاد آورد. دختر بلوند و لوندی که می گفت از او حامله شده و کلی تیغش زده بود تا به زنش چیزی نگوید. و آن یکی که سبزه و جنوبی بود, او هم گفته بود حامله شده و مرد یا مسئولیتش را می پذیرد یا می رود و مرد مسلما رفته بود اما اکنون به خاطر می آورد که این احتمالا بهانه ای برای دک کردنش بوده. چون دخترک از مدتی قبل می خواسته از شرش خلاص شود اما او ول کن اش نبوده.<br />
نگاهی به زنش انداخت که در ظاهر غمگین بود اما قطعا الان در دلش عروسی بود. حتما او هم به دعوای چند شب پیششان فکر می کرد که مرد با اطمینان از خودش, که حاصل حاملگی قلابی دوست دخترهایش بوده, به زن گفته بود که طلاقش خواهد داد و زن دیگری خواهد گرفت, و وقتی که زن گفته بود از کجا معلوم که عیب من باشد, مرد پوزخندی زده و گفته بود حالا ببین.<br />
زنش از دکتر پرسید پس تمام رنج درمان بر دوش من خواهد بود؟ و نگاهی طلبکار و با نفرت به مرد انداخت.<br />
از مطب که بیرون می آمدند مرد به نابرابری جنسی و ظلم طبیعت به هم جنسانش فکر می کرد. چرا از مردها انتظار دارند که هر روز میلیونها اسپرم تولید کنند در حالیکه زنها خیلی که زحمت بکشند ماهی دوتا تخمک می سازند.<br />
مرد نمی شنید وقتی که زنش می گفت طلاق می خواهد.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/zansan.wordpress.com/316/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/zansan.wordpress.com/316/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/zansan.wordpress.com/316/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/zansan.wordpress.com/316/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/zansan.wordpress.com/316/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/zansan.wordpress.com/316/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/zansan.wordpress.com/316/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/zansan.wordpress.com/316/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/zansan.wordpress.com/316/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/zansan.wordpress.com/316/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=316&subd=zansan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zansan.wordpress.com/2009/09/27/%d8%a8%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>40</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">zansan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامه ای به خون آشام(مرثیه ای در باب اول مهر)</title>
		<link>http://zansan.wordpress.com/2009/09/23/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d9%86-%d8%a2%d8%b4%d8%a7%d9%85%d9%85%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%85/</link>
		<comments>http://zansan.wordpress.com/2009/09/23/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d9%86-%d8%a2%d8%b4%d8%a7%d9%85%d9%85%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 10:05:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>zansan</dc:creator>
				<category><![CDATA[افاضات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zansan.wordpress.com/2009/09/23/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d9%86-%d8%a2%d8%b4%d8%a7%d9%85%d9%85%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[خدمت خانم صفری, اولین ناظم بنده در دبستان, با سلام
به مناسبت اول مهر فکر کردم بد نیست نکاتی را به شما خاطر نشان کنم. هر چند که دیریست بازنشست و نابینا شده اید. من اول مهر را خیلی دوست دارم و بویش بدجور مشامم را نوازش می کند و الان هم در سکرات همین بو [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=313&subd=zansan&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>خدمت خانم صفری, اولین ناظم بنده در دبستان, با سلام<br />
به مناسبت اول مهر فکر کردم بد نیست نکاتی را به شما خاطر نشان کنم. هر چند که دیریست بازنشست و نابینا شده اید. من اول مهر را خیلی دوست دارم و بویش بدجور مشامم را نوازش می کند و الان هم در سکرات همین بو مشغول نوشتن هستم اما باید بدانید که هیچوقت خاطره گند اول مهر کلاس اولم را فراموش نمی کنم.<br />
خدمت شما عارضم که شما خودت که کلاس اول بودی می دانستی صف چیست؟ و آیا اصلا نشده بود که صف ات را گم کنی؟ وقتی یک کرور بچه توی حیاط است و میایی پشت میکروفن فریاد می زنی صف ببندید, حالا سال بالایی ها می دانند صف چه پدیده ایست, ما که در عمرمان فعل &#8220;صف بستن&#8221; را نشنیده بودیم جز هاج و واج ماندن کار دیگری می توانستیم بکنیم؟ بعد تو دوباره از پشت میکروفن فریاد می زنی برو تو صف بچه  و من و دختر همسایه مان گریه کنان خودمان را به جمعیت دیگر بچه ها نزدیک می کنیم که از بخت بد کلاس چهارمی هستند. و بعد که مدیر مشغول ور زدن می شود تو میایی قاطی صف ها و داد می زنی که کسی حتی یک پایش از صف بیرون نباشد. قد سال چهارمی ها بلند بود و ما فقط صدایت را شنیدیم, سر کج کردیم ببینیم که  این جانور کجاست که مچمان را گرفتی: مگه نگفتم از صف بیرون نیاین. بعد با کلی داد و بیداد مارا بردی سر صف خودمان. بعد اسمهایمان را خواندند و کلاس بندی شدیم. به ما گفتید شما در کلاس خانم حاجی هستید. اما نفرمودید که خانم حاجی کدام است. بعد از ما انتظار داشتید که دنبالش را بیافتیم و برویم سر کلاس. غم اینکه من و دختر همسایه مان در یک کلاس نبودیم برایم بس نبود, وفتی خانم حاجی دوباره اسم ها را خواند مال من مفقود شده بود. فرمودند برو دفتر. اما نگفتند دفتر چیست و بنده تا آن زمان فقط یک دفتر می شناختم که همان آبجی کتاب اینا بود بنابراین در راهرو ویلان مانده بودم که معجزه ای بیاید و مرا ببرد دفتر. و باز شما خانم صفری با خط کشتان پیدا شدید: از کلاس فرار می کنی بچه! و خب ایده خوبی بود من تا آن لحظه نمی دانستم می شود از این جهنم فرار کرد. ممنون که گزینه ای مفید به من آموختید. من را کشان کشان به کلاس بردید و وقتی خانم حاجی گفت که اسمم نیست فریاد زدید که چرا دنبال معلم خودت نرفتی؟ مگه خنگی؟ مگه کری؟ اصلا آدمی تو؟ بعد دوباره کشان کشان به دفتر بردید و بلاخره معلوم شد که من در همان کلاسم و فهرست خانم حاجی غلط است. و شما اصلا شرمنده آن فحش های ناروایتان نشدید.<br />
بعد توی سر آن زنگ تفریحتان بخورد که یک مشت بچه دوان دوان از روی آدم رد می شوند که بروند در حیاط که چی بشود؟ انگار آنجا عروسی ننه شان برقرار است. و مصیبت بزرگ آن موقع بود که زنگ کلاس می خورد و حالا بیا و در این دخمه آژی دهاک که اسمش راهرو بود, کلاس خودت را پیدا کن که اگر نکنی باز با خانم صفری طرف می شوی و خط کشش. یعنی حتی بودجه نداشته اید روی مقوا یه عکس سگ و گربه و گل و بته ای در بیاورید به در بچسبانید که به ما بگویید این لانه سگ کلاس شماست ریخت اش یادتان باشد. بیست تا کلاس عین هم در یک راهرو. خودت بودی گم نمی شدی؟ تا یک هفته هیچ کداممان جرات نمی کردیم زنگ تفریح بیرون برویم. بعد مثل کاشفان آمازون یواش یواش شروع کردیم به کشف دنیای راهرو و نشانه گذاری کلاسمان.<br />
روز دوم مهر سعی کردم شجاعتر باشم و در خیل این بچه های یک شکل خودم را نبازم. شروع کردم به پرسیدن  از یک یک بچه ها که صف خانم حاجی کجاست. برای اینکه بزرگتر ها عاقل تر بودند و مثل کوچکترها گریه نمی کردند فقط از آنها می پرسیدم که خب معلوم است یک سال پنجمی از کجا بداند صف سال اولی ها کدام گوریست. بلاخره به یک بچهء هم قدم رسیدم و گفتم : تو توی کدوم کلاسی؟ اسم معلمت چیه؟ که بچه انگار که تازه یادش انداخته باشم زد زیر گریه که نمی دوووونم. دستش را گرفتم و دوتایی راه افتادیم که البته باز هم خانم صفری شکارمان کرد. چون دختر همسایه مان را دیدم که صفش را پیدا کرده و برای اینکه ما بی صاحب نباشیم مارا کنار خود جا داده بود. وقتی خانم صفری گفت توی این صف چه غلطی می کنید, این بچه ریغو که من از وسط راه جمعش کرده بودم سریع آدم فروشی کرد و گفت: اینا گفتن. و بدین ترتیب دختر خیّر همسایه مان به خاطر گمراه کردن ما چند تا کف دستی خورد بیچاره. و شما زدیدش خانم صفری. با لبه خط کش زدیدش.<br />
 هیچ وقت یادم نمی رود شما که به اجتماعات ما نزدیک می شدی ما مانند گله ای که گرگ دیده باشد پا به فرار می گذاشتیم و عجیب نیست که وقتی خبر نابینا شدنتان را شنیدم نیشم باز شد. هر چند که بزرگ شده بودم و دیگر چهره مهیبتان با آن عینک ته استکانی و مانتوی قهوه ای و خط کش یک متری نمی ترساندم. و هنوز م که هنوز است وقتی سال اولی ها را می بینم که از اولین روز مدرسه شان شاد و خوشحال و با کلی کادو و کیک و آبمیوه بر می گردند بغض می کنم. من بیشتر با تصویر کودکان افغان که در تی وی می بینم حس هم دلی می کنم تا این بچه سوسول های دوروبرم. این حس ترس و بی پناهیی که در چشم بچه افغان هاست برایم بد جور آشناست.<br />
در پایان باید تشکر بکنم از مادر گرامی ام همراهم نیامد به این بهانه که خواهر کلاس پنجمی ام در همان مدرسه است. اما خواهر گرامی ام توجیه نشده بود که باید مواظب من باشد و رفته بود سه ماه خاطرات تابستانش را برای دوستهایش تعریف کند. البته مادر هم می آمد فرقی نمی کرد چون بی تربیتی های خانم صفری وقتی شروع شد که مادرها را بیرون کردند.<br />
در پاین نتیجه می گیرم که بسیاری از کم سودای ها, ترک تحصیل ها و زود شوهر کردن های بچه های دبستان ما ریشه در برخورد های زشت و غیر انسانی خانم صفری در روزهای اول تحصیلشان بوده است. و با این نتیجه گیری دلم خنک می شود.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/zansan.wordpress.com/313/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/zansan.wordpress.com/313/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/zansan.wordpress.com/313/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/zansan.wordpress.com/313/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/zansan.wordpress.com/313/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/zansan.wordpress.com/313/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/zansan.wordpress.com/313/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/zansan.wordpress.com/313/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/zansan.wordpress.com/313/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/zansan.wordpress.com/313/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=zansan.wordpress.com&blog=5004567&post=313&subd=zansan&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zansan.wordpress.com/2009/09/23/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d9%86-%d8%a2%d8%b4%d8%a7%d9%85%d9%85%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">zansan</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>