حجت تمام شد
نوامبر 7, 2009
دایه دایه وقت جنگه
نسل ما
نوامبر 2, 2009
نسل ما در تمام دنیا به یک چیز شناخته شده است,
به اینکه صدای قیژ قیژ هر تختی ما را به یاد مالنا می اندازد.
غنی سازی در روسیه؟!
اکتبر 6, 2009
حکایت آخوندا و انرژی هسته ای و واسطگی روسیه مثل این میمونه که آخوندا هوس یه زن موبور و چشم رنگی فرنگی می کنن. منتها چون چهارتا عقدی داشتن و چوب خطشون پر بوده روسیه رو واسطه می کنن که یه صیغه ای شو براشون جور کنه. ولی صاحاب دختر که آقای غرب بوده حسابی دلخور میشه و میگه به شما نیومده زن فرنگی داشته باشین. خلاصه خط و نشون کشیدن شروع میشه و از اینور آخوندا شعار میدن داشتن زن صیغه ای حق مسلم ماست و هی به روسیه امتیاز میدن و جشن هسته ای میگیرن که بگن نون و پنیر آوردیم دخترشونو بردیم و هی روسیه می گه نون و پنیر ارزونیمون ولی اینا دختر نمیدن بهتون. بعد غربیا که دیگه حسابی غیرتی شدن دستشونو میارن که خرخره آخوندارو سفت بچسبن که آخوندا میگن خب میایم رسما خواستگاری. نتیجه این میشه که آخوندا یکی از زنهای عقدی که این آخریا خیلی دردسر درست کرده, یعنی ملت معترض ایران رو طلاق بده و جاش اون موبور خوشگل هسته ای رو عقد دائم کنه. منتها فقط اسم زنه مال ایرانه, میدنش روسیه بکنه. توله اش هر چی شد میشه مال اینا.
اونوقت این حدودا چندمین جشن هسته ای میشه؟
باخته
سپتامبر 27, 2009
وقتیکه دکتر زنان وزایمان و درمان نازایی رو به مرد کرد و گفت مشکل از شماست و درمانش خیلی سخت, زنش زد زیر گریه. اما مرد در بهتی عظیم فرو رفت. داشت حساب می کرد که اگر در طی ده سال گذشته هفته ای دوبار س.ک.س کرده باشد در مجموع چقدر پول کاندوم داده است. پول کاندوم جهنم, چند بار مجبور شده است به خاطر بی کاندومی قبل از ارضا بیرون بکشد و کیفش کوفت شده. حالا کیفش هم جهنم یادش به آن همکار خوشگلش افتاد که باسن بی نظیری داشت و یک سال و نیم منت کشید و جان کند تا به رختخوابش بکشاند ولی از بخت بد کاندوم ماندومی دم دست نبود و از ترس حاملگی روی شکم و صورتش ریخته بود و دختر آنقدر چندشش شده بود که نه تنها دیگر با او نخوابید که حتی جواب سلامش را هم نمی داد.
دکتر داشت راجع به لقاح مصنوعی حرف میزد که یکی دیگر را به یاد آورد. دختر بلوند و لوندی که می گفت از او حامله شده و کلی تیغش زده بود تا به زنش چیزی نگوید. و آن یکی که سبزه و جنوبی بود, او هم گفته بود حامله شده و مرد یا مسئولیتش را می پذیرد یا می رود و مرد مسلما رفته بود اما اکنون به خاطر می آورد که این احتمالا بهانه ای برای دک کردنش بوده. چون دخترک از مدتی قبل می خواسته از شرش خلاص شود اما او ول کن اش نبوده.
نگاهی به زنش انداخت که در ظاهر غمگین بود اما قطعا الان در دلش عروسی بود. حتما او هم به دعوای چند شب پیششان فکر می کرد که مرد با اطمینان از خودش, که حاصل حاملگی قلابی دوست دخترهایش بوده, به زن گفته بود که طلاقش خواهد داد و زن دیگری خواهد گرفت, و وقتی که زن گفته بود از کجا معلوم که عیب من باشد, مرد پوزخندی زده و گفته بود حالا ببین.
زنش از دکتر پرسید پس تمام رنج درمان بر دوش من خواهد بود؟ و نگاهی طلبکار و با نفرت به مرد انداخت.
از مطب که بیرون می آمدند مرد به نابرابری جنسی و ظلم طبیعت به هم جنسانش فکر می کرد. چرا از مردها انتظار دارند که هر روز میلیونها اسپرم تولید کنند در حالیکه زنها خیلی که زحمت بکشند ماهی دوتا تخمک می سازند.
مرد نمی شنید وقتی که زنش می گفت طلاق می خواهد.
خواهر ارزشی ام, ای هموطن, ای قحبه!
سپتامبر 19, 2009
شرط می بندم وقتی که دیروز در میان صدها سبز به تنهایی ایستادی و فریاد زدی مرگ بر ضد ولایت فقیه,حس می کردی که رشادت فاطمه و رسالت زینب داری. حس می کردی ما فوکولی های بزک کرده از نعره ات لرزیده ایم و همچون هم پیمانان صهیونیستمان ترس بر وجود مان چیره شده. فکر می کردی که ائمه اطهار از این حرکت جسورانه ات مشعوف شده اند و برایت سوئیتی در باغ کوثر رزرو کرده اند. ای نترس, ای عربده کش, ای هموطن. می خواهم بدانم که اگر یک درصد احتمال می دادی که ما به سویت حمله کرده چادر از سرت بکشیم باز هم چنین می کردی؟ می خواهم بدانم که اگر بیست متر آنطرفتر ردیف گارد ویژه و دویصد متر آنطرفتر برادران موتور سوار چماقدارت نبودند تخمش را داشتی که اصلا به خیابان بیایی؟ اگر شنیده بودی که سبزها زندانهای مخفی دارند و مخالفانشان را ربوده در آنجا با باتوم ماتحتشان را جر می دهند حتی جرات می کردی در کنج خلوت خانه ات نام ولایت را به طرفداری به زبان بیاوری؟
خییییر. امثال تو تا وقتی فریاد وا حمایتا سر می دهند که این حمایت برایشان شغل و پول و ارتقا جایگاه اجتماعی و قدرت در محله شان را بیاورد. اگر روزی آخوند کشی راه بیافتد به خدا قسم خود تو اول از همه موهایت را مش می کنی و کونت را لخت و از دیوار مسجدتان سنگ می کنی و برای سنگسار آخوند ها داوطلب می شوی. همانطور که مادرت تا آخوندها را سوار بر ملت دید فاحشگی رها کرد و چادر به سر داوطلب زندانبانی سیاسیون شد.
خواهر بی شعورم, ای مسلمان, ای خود فروش, ما مخالفان ولایت فقیه که در چشمانمان نگاه کردی و مرگمان را خواستی, شب قبل وصیت نامه هامان را نوشته بودیم. و لحظه لحظه از درد باتوم و سوزش گاز و گلوله تا زندان و شکنجه و تجاوز را بر خود دیده بودیم. و صبح قبل از آمدن,عزیزانمان را سیر نگاه کرده بودیم که اگر این آخرین بار باشد تصویری واضح و روشن از آنان داشته باشیم. ما برای گرفتن سهمیه و شغل و سفر زیارتی مجانی نیامده بودیم. آمدن ما تمام داشته هایمان را نیز می گرفت اما آمدیم. پس خودت را با ما قیاس نکن. جمعیت ما و شما را یک به یک نمی توان سنجید که هر کدام از ما برابر ده ها تن از شماییم. ما مرگ همرزمانمان را دیدیم, ترسیدیم, اما نلرزیدیم, پا پس نکشیدیم. تو چه؟ اگر می دانستی که ممکن است فقط چادر از سرت بکشند باز می آمدی؟ فقط چادر, نه لباس های دیگرت را, نه زندان, نه شکنجه, نه تجاوز. آیا می آمدی؟
نمی آمدی و من به خود این حق را می دهم که فاحشه و خود فروشت بدانم که فروختن عقیده در برابر پول سیاه تر و نابخشودنی تر از فروختن تن در مقابل آن است.
تبّرج ات تنفّر میوه داد سردار
سپتامبر 14, 2009
در پی نا آرامی های اخیر ایران و حضور پررنگ زنان و دختران ایرانی در صفوف تظاهرات و نترسی آنان از نظامی و باتوم, پژوهشگران موسسه بین المللی جرم شناسی اعلام کرده اند که پی تحقیقات آنان علت این امر مشخص شده است.
آنها اعلام کرده اند که زنان و دختران ایرانی چند سالیست در محلی نظامی معروف به “وزراء” آموزش نترسیدن از ماموران انتظامی , بیلاخ دادن به اسلحه, تو روی درجه دار ها ایستادن و چطور زندان را به تفریح دسته جمعی مبدل کنیم دیده اند. آن هم در غالب تمریناتی چون چند شب در بازداشت بودن, فحش خوردن و توهین شدن, دیدن والدین شان در حالتی تحقیر شده و شکنجه های لایتی نظیر کشیدن و کوتاه کردن مو, جر دادن مانتو های کوتاه و رنگی, و استفاده از استون برای پاک کردن آرایش حتی صورت و غیره. که این تمرینات تحت بهانه هایی واهی نظیر پوشیدن پوتین بلند, روسری کوتاه و مانتو تنگ صورت گرفته است.
پژوهشگران موسسه بین المللی جرم شناسی متعجبند که آیا حکومت ایران از وجود این پایگاه آموزش چریکی در قلب پایتخت بی خبر بوده است!!
آن مرغ
سپتامبر 12, 2009
آن مرغ که با پای خود به قفس می رفت
تنها دو خواهش داشت:
میله ها را برایش آبی کن
تا خیال کند که آسمان یکدست است
در را برش مبند, قصد رفتن نخواهد کرد
بگذار گمان برد که راه رفتن باز است.
آن مرغ که با پای خود به دام افتاد
رویای آب و دان نداشت
رویای کنج راحت و
امید آسایش از جهان نداشت
تنها دلش, دلش دیوانه تو بود
در بسته شد و میله ها خاکستری ماندند
مرغک دلش گرفت
اشکش به زیر بال برد و شب هق هق کرد
تا صبح ها همان نوگل شادمانت باشد
***
مرغم, دلم, نازم, ببین امّا
این آسمان که اصلا آبی نیست
از پشت میله ها یکدست
سرد و گرفته و خاکستری, ابری است
نگاه کن آنجا پشت این در
دنیای خونخواران, دنیای مزدوران
دنیای پادشاهی یک علیل
بر خیل پر هیزگاران است
جان ِ من, عمرم, ماهم
در باز باشد که قصد کجا کنی؟
قصد کدام آسمان, کدام سرزمین؟
***
مرغک دلش خوش شد
به کنج راحتش, به آب و دان
به گرمی جا و آسایشش از جهان
اما دلش, دلش چه شد؟
آیا دلش هنوز زنده بود؟
آیا هنوز دیوانه تو بود؟
.
غار نشین ها
سپتامبر 7, 2009
دیروز در کمال تعجب فهمیدم که احمقهایی پیدا می شوند که هنوز طرفدار احمدی نژادند.
تشابه لپّی
آگوست 26, 2009
_ شیرینی خامنه ای می خوری؟
_ حلواش رو ترجیح می دم.
ربنا بوی فرنی می داد
آگوست 23, 2009
راستش من از مسلمانی فقط روزه اش را داشتم. آن هم به خاطر سفره های افطار بی نظیری که مامان پهن می کرد. سبزی تازه از توی حیاط, آش های پر رشته, کتلت های پر گوشت و فرنی های خوش عطر با شیر محلی. و مهمانی های فامیلی که به بهانه افطار پر رنگ می شد. هر هفته خانهء یکی, جمع دختر خاله ها و پسر خاله ها و توی سر و کله هم کوبیدن و خوش گذرانی. و آن لحظه ای که با عطش چای شیرین را در لیوانی قد پارچ سر می کشیدیم چه لحظه ای بود.
داشتم فکر می کردم اگر روزی بچه دار شدم حتما به روزه گرفتن تشویقش می کنم و درست مثل مامانم آنچنان سوری برای شکمش فراهم می کنم که وقتی بزرگ شد و به گذشته اش نگاه کرد خاطرهء خوشی از مسلمانی اش به یاد بیاورد.
…
و من الان بدجور دلم گرفته. آنقدر کار دارم که نمی رسم سر سفره های مامان چتر شوم و از مهمانی های فامیلی جا هم نمانم چه فایده. یک دختر خاله اراک است و یکی بابل. یک پسر خاله منزل پدر زنش دعوت است و آن یکی هندوستان رفته. و من الان مثل دیوانه ها ربنای شجریان را گوش می دهم و روحم در افطاری های منزل خاله نسرین است که من و سیما کنار هم می نشستیم و تا مرز خفگی از حلیم های بی نظیر خاله می خوردیم و بعدش آن دعوای همیشگی را راه می انداختیم که باید پسر ها سفره را جمع کنند. بعد من و سیما می رفتیم یک گوشه و پچ پچ کنان ادامه ماجراهای رخ داده از آخرین بازی که هم را دیده بودیم تعریف می کردیم که گاهی این آخرین بار دیروز بود. و افطاری های مادر بزرگ که دیگر خود بهشت بود. مادر بزرگ فرشته ای که آن روزها هنوز زنده بود و بابا بزرگ به شوخی به او می گفت مثل مرغی می مانی که تا قدقد می کنی همه جوجه هایت دورت جمع می شوند. و مادربزرگ زیاد قدقد می کرد. به هر مناسبتی در خانه شان مهمانی بود. و ما نوه ها مثل گروه وحشی ها به حیاط چند هزار متری شان می ریختیم. و یا روی درختها مشغول خوردن بودیم یا توی انباری و پشت بام در حال اکتشاف و جمع آوری غنیمت. چه خوشبختی بی نظیری بود.
…
و من که از 22 خرداد است که مرغ دلم مرده تنها خبر عدم پخش ربنا کافی بود تا اشک هایم سرازیر شود.