علم بهتر است یا مذهب؟
اکتبر 29, 2009
مأمون خلیفه عباسی به خاطر قتل امام شیعه چهره مغضوبی در بین ما ایرانیان است. اما اگر این گه را نخورده بود الان در کنار ابوریحان و فارابی و رازی از مفاخر این مرز و بوم بود. خوب است بدانید که علم بدون اغراق مدیون به اوست. دوره خلافت مأمون را اوج شکوفایی تمدن اسلامی می دانند. او یک مرکز تحقیقاتی به نام “دار الحکمة” تأسیس کرده بود که در واقع دارالترجمه ای بوده با کتابخانه ای بزرگ و مرکز تجمع فلاسفه و حکما و محل بحث و تبادل نظر. مأمون به پیشنهاد وزیرش که از خاندان معروف برمکی بوده ده ها شتر هدایای گرانبها را روانه دربار روم شرقی می کند. امپراطور بیزانس پیغام می فرستد که خلیفه باید منظور خود از ارسال این هدایا را بگوید تا آنرا بپذیرند و مأمون گنجینه کتاب امپراطوری را طلب می کند. داستان ها می گویند که این گنجینه در واقع تمام کتاب های فلاسفه و دانشمندان یونانی و ما بعد آن بوده که به علت ترویج قدرت مطلقه کلیسا و تفتیش عقاید جمع آوری شده و بدور از دسترس همه در محلی با هفت قفل نگهداری می شده تا بپوسند. کاهنین رومی به امپراطور می گویند که بهتر است این کتابهای مفسده زا را به مسلمانان داد تا باعث نابودیشان شود و بدین ترتیب ده ها شتر با باری ارزشمند از کتاب بر می گردند. مأمون عباسی از اقصی نقاط کشور مترجمین زبده ای را جمع آوری می کند و با هزینه خود کتب بسیاری را از یونانی و سریانی به عربی ترجمه می کند و این آغاز عصر انتقال علم از مغرب به مشرق می شود. بدین ترتیب مأمون, علم آن روز را نه تنها از نابودی نجات داد بلکه با ترجمه و استنساخ فراوان در اختیار دانشمندان پرتوان مسلمان قرار داد تا آن را ببالند و بپرورانند تا چند قرن بعد به همین شیوه, دو دستی تقدیم به غربی ها کنند تا بیایند همه چیز را صاحاب شوند پدر سگ ها.
بله, اینکه امروز شما می توانید به جای قاطر سوار هواپیما شوید و دوساعته بروید زیارت امام رضا از برکت وجود مأمون است. خدا لعنتش کند.
و غلمان هم پاداش مردها بود
اکتبر 16, 2009
می دانید آنقدرها هم که می گویند اسلام دینی بر اساس فطرت نیست. اگر بود می گفت در زمان حیض ثواب نزدیکی کردن با زن برابر هفتاد سال عبادت است تا مردان مسلمان در این دوران به طمع بهشت هم که شده بیشتر به زن محبت کنند. چراکه به خاطر تغییرات هورمونی تمایل زن به صکص بیشتر است و باز به همان دلیل غمگین و عصبی است و نیاز به توجه دارد.
نه اینکه نزدیکی حرام باشد و مجازاتش یک نخود طلا. و علما هم بیخود دلیل می آورند که این به خاطر راحتی خود زن است و ما هم البته قاه قاه می خندیم چون می دانیم که در جریان تمکین به هر آنچه مرد خواست, اصولا صحبتی از راحتی زن نبوده است.
ولی دلخوری من از اصل ماجرا نیست. فقط از این دلخورم که چرا به زن در این دوران می گویند نجس. خون نجس است؟ خب باشد. همه هیکل طرف که خونی نمی شود. چرا همچین اسمی روی زن می گذارید؟ آقای اسلام با شما هستم! هوی!
یک خاطره ای یادم می آید که وقتی ریشه یابی می کنم بعد ها یکی از دلایل دین ستیزی من شد. کم سال بودم و تازه چند ماهی بود که پریود می شدم و هنوز با این مساله کنار نیامده بودم که مادرم مرا به زور به مجلسی برد. از آنها که خانمی بالای صندلی می نشنید و بقیه را گریه می اندازد و … خلاصه آن خانم در نعت یکی از علما حکایتی نقل کرد, که آن عالم در سفر بود و در روستایی مردی مومن مهمانش کرد. عالم پذیرفت, اما از نان آن خانه هیچ نخورد و وقتی میزبان رفت, به شاگرد همراهش توضیح داد که آن نان را زنی حائض پخته بود. به همین دلیل از خوردن آن امتناع کردم. منظور آن خانم این بود که اولا ببینید که طرف چه علم غیبی داشته که این را فهمیده, ثانیا ببینید که برای تزکیه نفس چه پرهیزها که نباید کرد.
آن آخرین باری نبود که فهمیدم اسلام دینی برای زنان نیست.
یاد هما سرشار افتادم که چندی پیش در مصاحبه ای گفته بود دلیل تبعیض علیه زنان در جهان, ادیان ابراهیمی هستند و من بسی با او موافقم. و لابد می دانید که خودش کلیمی است. یا درست تر بگویم کلیمی زاده.
پ ن: اگر مسلمانی می خواهد از اسلام دفاع کند این کار را در وبلاگ خودش انجام دهد.
بارون بارونه زمینا تر میشه …
اکتبر 3, 2009
مادرم دوستی داشت گلنساء نام که در ایام جوانی به طرز غمگنانه ای بیوه شد. از آن پس زندگی شخصی اش را تقریبا تعطیل کرده بود و فقط روز را شب می کرد و شب را روز. وقتی به او مثلا می گفتند گل نساء صورتت اصلاح می خواهد بیا سبیلهایت را بردارم با لحن حزن انگیزی می گفت: برای کی خودمو خوشگل کنم؟ من که مرد ندارم. یا وقتی درخت پرتقال حیاطش زیاد بار می داد به درخت می گفت: برای چه انقدر میوه دادی؟ مگر در این خانه مرد هست که جمع ات کند؟ خلاصه این جملهء “خانهء من مرد ندارد” دلیل بسیاری از بیخیالی ها و به امید خدا رها کردنها بود. ما آن موقع از این حرفها رگ فمنیستیمان قلمبه می شد و می زدیم در خط سخنرانی از چرایی وابستگی زنان سنتی به مرد و شخصیت درجه دو زنان وهزاران سال ظلم تاریخی به این جنس و سیمون دوبوار و اوریانا فالاچی و من اصلا هیچوقت شوهر نمی کنم و میرم آمازون زندگی می کنم و گه بگیرد این دین و مملکت را.
باری دیروز به علیرضا می گفتم این چند روز که نیستی بدجور گلنساء می شوم. هوس ماهی می کنم, می گویم ولش کن تنهایی که از گلو پایین نمی رود. می خواهم دکور سنتی اتاق مطالعه را راه بیاندازم می گویم علیرضا نیست که نظر بدهد, باشد بعد. می خواهم کلوچه سیب درست کنم, می گویم چه فایده؟ باید خودم از دست پخت خودم تعریف کنم؟ خلاصه اسباب مضحکه هر کسی شده ام که هارت و پورت های ایام مجردی ام را شنیده.
چاره اش سپیده است که اوهم به جبر زمانه, صباحی است به دور از شوهر روزگار می گذراند. تصمیم داریم کلوپی راه بیاندازیم در این چند روز و برویم خرید, چشم بازار را کور کنیم و مو رنگ کنیم و همه جامان گل و بته تتو کنیم و برویم کوه بلند بخندیم و بعدش امامزاده صالح با چادر گل گلی قر بدهیم و غیبت دوست و آشنا را بکنیم و خلاصه کلی تفریح مجردی و یاد ایامی دیگر و باید حسابی هم خوش بگذرد تا این حس خیانت به آرمانهای جنبش زنان از من زدوده شود و یک تلفیق وصله پینه ای از زن مدرن و سنتی و عشق و احترام به خود راه بیاندازم که هم بتوانم خودم را فمنیست بدانم هم زنی عاشق. حالا این دوتا جدای شخصیت اجتماعی ام به عنوان یک معترض و جایگاه علمی ام به عنوان یک محقق و نقش یک عروس خوش سلیقه برای مادر شوهر و یک خاله مهربان برای خواهر زاده و …. ای بابا آنوقت علیرضا عصبانی است که چرا گلنساء می شوی؟
پ ن: اگر کسی بیاید در مورد اینکه چطور می شود زن مدرن و سنتی را کنار هم نشاند سخنرانی کند کامنتش را تایید نمی کنم. گفته باشم.
نامه ای به خون آشام(مرثیه ای در باب اول مهر)
سپتامبر 23, 2009
خدمت خانم صفری, اولین ناظم بنده در دبستان, با سلام
به مناسبت اول مهر فکر کردم بد نیست نکاتی را به شما خاطر نشان کنم. هر چند که دیریست بازنشست و نابینا شده اید. من اول مهر را خیلی دوست دارم و بویش بدجور مشامم را نوازش می کند و الان هم در سکرات همین بو مشغول نوشتن هستم اما باید بدانید که هیچوقت خاطره گند اول مهر کلاس اولم را فراموش نمی کنم.
خدمت شما عارضم که شما خودت که کلاس اول بودی می دانستی صف چیست؟ و آیا اصلا نشده بود که صف ات را گم کنی؟ وقتی یک کرور بچه توی حیاط است و میایی پشت میکروفن فریاد می زنی صف ببندید, حالا سال بالایی ها می دانند صف چه پدیده ایست, ما که در عمرمان فعل “صف بستن” را نشنیده بودیم جز هاج و واج ماندن کار دیگری می توانستیم بکنیم؟ بعد تو دوباره از پشت میکروفن فریاد می زنی برو تو صف بچه و من و دختر همسایه مان گریه کنان خودمان را به جمعیت دیگر بچه ها نزدیک می کنیم که از بخت بد کلاس چهارمی هستند. و بعد که مدیر مشغول ور زدن می شود تو میایی قاطی صف ها و داد می زنی که کسی حتی یک پایش از صف بیرون نباشد. قد سال چهارمی ها بلند بود و ما فقط صدایت را شنیدیم, سر کج کردیم ببینیم که این جانور کجاست که مچمان را گرفتی: مگه نگفتم از صف بیرون نیاین. بعد با کلی داد و بیداد مارا بردی سر صف خودمان. بعد اسمهایمان را خواندند و کلاس بندی شدیم. به ما گفتید شما در کلاس خانم حاجی هستید. اما نفرمودید که خانم حاجی کدام است. بعد از ما انتظار داشتید که دنبالش را بیافتیم و برویم سر کلاس. غم اینکه من و دختر همسایه مان در یک کلاس نبودیم برایم بس نبود, وفتی خانم حاجی دوباره اسم ها را خواند مال من مفقود شده بود. فرمودند برو دفتر. اما نگفتند دفتر چیست و بنده تا آن زمان فقط یک دفتر می شناختم که همان آبجی کتاب اینا بود بنابراین در راهرو ویلان مانده بودم که معجزه ای بیاید و مرا ببرد دفتر. و باز شما خانم صفری با خط کشتان پیدا شدید: از کلاس فرار می کنی بچه! و خب ایده خوبی بود من تا آن لحظه نمی دانستم می شود از این جهنم فرار کرد. ممنون که گزینه ای مفید به من آموختید. من را کشان کشان به کلاس بردید و وقتی خانم حاجی گفت که اسمم نیست فریاد زدید که چرا دنبال معلم خودت نرفتی؟ مگه خنگی؟ مگه کری؟ اصلا آدمی تو؟ بعد دوباره کشان کشان به دفتر بردید و بلاخره معلوم شد که من در همان کلاسم و فهرست خانم حاجی غلط است. و شما اصلا شرمنده آن فحش های ناروایتان نشدید.
بعد توی سر آن زنگ تفریحتان بخورد که یک مشت بچه دوان دوان از روی آدم رد می شوند که بروند در حیاط که چی بشود؟ انگار آنجا عروسی ننه شان برقرار است. و مصیبت بزرگ آن موقع بود که زنگ کلاس می خورد و حالا بیا و در این دخمه آژی دهاک که اسمش راهرو بود, کلاس خودت را پیدا کن که اگر نکنی باز با خانم صفری طرف می شوی و خط کشش. یعنی حتی بودجه نداشته اید روی مقوا یه عکس سگ و گربه و گل و بته ای در بیاورید به در بچسبانید که به ما بگویید این لانه سگ کلاس شماست ریخت اش یادتان باشد. بیست تا کلاس عین هم در یک راهرو. خودت بودی گم نمی شدی؟ تا یک هفته هیچ کداممان جرات نمی کردیم زنگ تفریح بیرون برویم. بعد مثل کاشفان آمازون یواش یواش شروع کردیم به کشف دنیای راهرو و نشانه گذاری کلاسمان.
روز دوم مهر سعی کردم شجاعتر باشم و در خیل این بچه های یک شکل خودم را نبازم. شروع کردم به پرسیدن از یک یک بچه ها که صف خانم حاجی کجاست. برای اینکه بزرگتر ها عاقل تر بودند و مثل کوچکترها گریه نمی کردند فقط از آنها می پرسیدم که خب معلوم است یک سال پنجمی از کجا بداند صف سال اولی ها کدام گوریست. بلاخره به یک بچهء هم قدم رسیدم و گفتم : تو توی کدوم کلاسی؟ اسم معلمت چیه؟ که بچه انگار که تازه یادش انداخته باشم زد زیر گریه که نمی دوووونم. دستش را گرفتم و دوتایی راه افتادیم که البته باز هم خانم صفری شکارمان کرد. چون دختر همسایه مان را دیدم که صفش را پیدا کرده و برای اینکه ما بی صاحب نباشیم مارا کنار خود جا داده بود. وقتی خانم صفری گفت توی این صف چه غلطی می کنید, این بچه ریغو که من از وسط راه جمعش کرده بودم سریع آدم فروشی کرد و گفت: اینا گفتن. و بدین ترتیب دختر خیّر همسایه مان به خاطر گمراه کردن ما چند تا کف دستی خورد بیچاره. و شما زدیدش خانم صفری. با لبه خط کش زدیدش.
هیچ وقت یادم نمی رود شما که به اجتماعات ما نزدیک می شدی ما مانند گله ای که گرگ دیده باشد پا به فرار می گذاشتیم و عجیب نیست که وقتی خبر نابینا شدنتان را شنیدم نیشم باز شد. هر چند که بزرگ شده بودم و دیگر چهره مهیبتان با آن عینک ته استکانی و مانتوی قهوه ای و خط کش یک متری نمی ترساندم. و هنوز م که هنوز است وقتی سال اولی ها را می بینم که از اولین روز مدرسه شان شاد و خوشحال و با کلی کادو و کیک و آبمیوه بر می گردند بغض می کنم. من بیشتر با تصویر کودکان افغان که در تی وی می بینم حس هم دلی می کنم تا این بچه سوسول های دوروبرم. این حس ترس و بی پناهیی که در چشم بچه افغان هاست برایم بد جور آشناست.
در پایان باید تشکر بکنم از مادر گرامی ام همراهم نیامد به این بهانه که خواهر کلاس پنجمی ام در همان مدرسه است. اما خواهر گرامی ام توجیه نشده بود که باید مواظب من باشد و رفته بود سه ماه خاطرات تابستانش را برای دوستهایش تعریف کند. البته مادر هم می آمد فرقی نمی کرد چون بی تربیتی های خانم صفری وقتی شروع شد که مادرها را بیرون کردند.
در پاین نتیجه می گیرم که بسیاری از کم سودای ها, ترک تحصیل ها و زود شوهر کردن های بچه های دبستان ما ریشه در برخورد های زشت و غیر انسانی خانم صفری در روزهای اول تحصیلشان بوده است. و با این نتیجه گیری دلم خنک می شود.
کردن یا دادن مسئله این است
آگوست 29, 2009
جسم پستانداران طوری ساخته شده که برای تناسل باید آلت نوع نر در آلت نوع ماده فرو برود. ما انسانها به این فعل از نگاهی “کردن” و از زاویه ای دیگر “دادن” می گوییم.
به این مکالمه دقت کنید:
- راستی رابطه رامین با این دوست دختر جدیدش در چه حدیه؟ هنوز میرن سینما و بستنی می خورن یا کارشو تموم کرد؟
- نه بابا. کردش تا ته. مگه کسی از زیر دست رامین سالم در میره.
- اِ…! خاک تو سره دختره کنن بابا. پس داد رفت.
کسی می تونه به من بگه که چرا این ماجرا از یه ورش خیلی مردونگی و قدرتمندی و تواناییه و از یه سر دیگه اش زبونی و انفعال و حقارت؟ چرا بار فرهنگی “دادن” و “کردن” که هر دو به یک عمل یکسان اطلاق میشه انقدر با هم فرق داره؟ همه می دونیم که زنها نمی تونن و اصولا نباید “بکنن”. پس “دادن” یه امر کاملا عادی و طبیعیه. پس چرا وقتی می خوایم به یکی بگیم خفه شو بهش می گیم: تو برو…. بده بابا.
می خوام راجع به تجاوز در زندان حرف بزنم و اینکه چرا زخمی شدن ماتحت یه آدم توسط یه باتوم منجر به خودکشی میشه در حالیکه سرو ته آویزون شدن, کتک خوردن, آغشته به مدفوع شدن و غیره باعثش نمیشه.
پاسخ ساده است. مسئله کاملا فرهنگیه. اولین مقصر (برای جوونای نسل من) کتاب موهوم و پوچیه به نام “جوانان چرا؟”. که البته ورژن دخترانش “احکام برای دختران بود” که مربوط به حیض و حجاب بود و خیلی جنسی نمی شد. و اما در کتاب “جوانان چرا” که طوری راجع به استمنا حرف زده بود که انگار اگه دست به …ات بزنی درجا زمین شکافته میشه و درش فرو میری این ایده رو در ذهن پسرها تقویت می کرد که خب تا وقتی که پسر خاله و پسر همسایه و همکلاسیام هستن چرا خودمو جهنمی کنم؟(اینجا نمی خوام راجع به همجنس گرایی نوبالغا بحث کنم, قبلا نظرمو راجع بهش گفتم.) اما چیزی که این مسئله باعثش می شد ظهور پدیده ای به نام بچه …ونی بود. که معمولا در هر دبیرستان پسرانه ای حداقل یکیش بود و چه ناسزاهایی که به این افراد گفته نمی شد. به این مکالمه دقت کنید:
- این پسره معروفه هست,…. ….. می شناسیش؟
- آره تو استقال بود بعد رفت پرس پولیس.
- آره همون. پسر خاله ام تو مشهد هم دبیرستانی اش بود. می گفت به همه بچه های اونجا…ون داده. یاه یاه یاه.
- جدی؟ آره از اون زیر ابروهای گرفته اش معلومه. یاه یاه یاه.
وجدانتون رو قاضی کنید آقایون. آیا خود شما, خود شما که الان دارید این سطور رو می خونید هیچ ماجرای س.ک.سی در دوران نوجوانیتون نداشتید؟ و آیا خود شما که از این ماجرا کلی لذت بردید تمام عمرتونو نترسیدید که اون پسری که باهاتون خوابید نره یه وقت یه جا بگه که شما بهش دادید؟
نتیجه ای که می خوام از این بحث بگیرم اینه که در فرهنگ مردانگی ما گرچه اغلب آقایون از رابطه از پشت لذت می برن اما این موضوع رو عمیقا انکار می کنن و هر کسی که به این کار مبادرت کرده باشه حتی اگر یک بار و در نوجوانی بوده باشه یک آدم ذلیل ِ خاک بر سر ِ حقیر ِ ک.ونده است.
خب پس تا اینجا دیدم که تو فرهنگ ما آدمهای “بِده” چه زن باشن چه مرد خیلی بدبخت و مورد سرزنش هستند. (واصولا زنها که خیلی بدبختن چون جز دادن کار دیگه ای نمی تونن بکنن) حالا یه پسر بیست ساله رو تصور کنین که تازه دبیرستان رو تموم کرده و هنوز حرفایی که پشت سر اون بچه ک.ونی می زدن یادش نرفته و حالا به هر دلیلی گذارش افتاده به زندان ج.ا و اونجا بهش تجاوز شده. توی ذهنش اینه که به هر کس بگه که چه بلایی سرش اومده ممکنه در ظاهر باهاش همدلی کنن و بی تقصیرش بدونن اما در باطن نمی تونن نیشخند نزنن که طفلی ک.ونش پاره شده. یا اون لحظه ای رو که یکی رفته روش تصور نکنن. یا اگه خودش تعریف نکنه شروع نکنن به تخیل جزئیات اینکه چطوری لختش کردن, چقدر مقاومت کرده, چه فحشای رکیکی بهش دادن و غیره. و همه اینها بعلاوهء اون قبح مسئله “دادن” در بین مردهاست که گفتم. حالا قربانی ما معلومه که ترجیح می ده بمیره تا نگاه آدمهایی رو ببینه به یه نقطه نامعلومی خیره شدن و دارن فکر می کنن تجاوز چه جوری بوده. و از شرم تفکر خودشون نگاهشونو از قربانی می دزدن و ازش فرار می کنن.
شما خودتون اگه یکی از این قربانیان تعرض از اعضای خوانواده یا همسایه تون بود می تونستید ادعا کنید که هر بار که می بینیدش اولین چیزی که به ذهنتون میاد جملهء” بهش تجاوز شده” نیست؟
در پایان توصیه من اینه که باتوم فرو کردن به ماتحت به همون اندازه سیلی زدن و ناخون کشیدن و شوک الکتریکی دادن کار زشتیه. بیاین این جنبه ناموسی ماجرا رو که سوراخ نشیمنگاه رو تا حد مقدسات بالا می بره و تمام شخصیت آدم رو به حفظ اونجاش منوط می کنه بذاریم کنار. این توصیه فقط در مورد مردها نیست. وقتی به زنی تجاوز میشه هم گفتن جملاتی نظیر بی عفتش کردن یا بی ابروش کردن هم احمقانه است. وقتی دزدی به زور کیف زنی رو از دستش درمیاره هم می گید بی عفت شد؟ در تجاوز هم اون به همون مقدار بی تقصیره. بیاین تمام هویت یه آدم رو در زیر شکمش ندونیم.
آسیب روحی که تفکر جامعه ما به قربانیان تجاوز میزنه خیلی بیشتر از آسیب جسمیی که خود عمل به قربانی می زنه.
تعصبات قرون وسطایی رو کنار بذاریم.
پ.ن: این پست کاملا جدی و اجتماعیه. کامنت های چرت و پرت و بی ربط تائید نمی شن.