کبوتر بچه کرده, کاش بودی و می دیدی
نوامبر 20, 2009
در بین حیوانات هم بچه بازی رواج دارد آقا جان. حتی قدما در باره اش آوازها خوانده اند.
به خدا
نوامبر 10, 2009
من می تونستم یه خواننده استثنایی بشم, یا هنرپیشه, یا ورزشکار, خلاصه یه آدم معروف. اما چیزی که باعث شد تصمیم بگیرم هیچکدوم نشم یه راننده مینی بوس بود توی سیزده سالگی ام. چندش ترین موجود سیبیلویی رو که می تونین تصور کنین. نگاه من همینطوری دنبالش رفت بس که کثیف و نفرت انگیز بود تا توی مینی بوسش. یه قالیچه با طرح عکس گوگوش رو انداخته بود روی صندلیش. اونم بر عکس. به طوریکه دقیقا روی دهن گوگوش نشست.
آره اینطوری بود که من تصمیم گرفتم واسه همیشه گمنام بمونم.
17 آذر
نوامبر 9, 2009
به گزارش خبرگزاری ها دیروز هزاران نفر دزد در خیابان انقلاب و اطراف دانشگاه تهران رؤیت شدند که با تلاش نیرو های جان بر کف انتظامی صدها نفر آنها بازداشت شدند و در همانجا توسط نیروهای انتظامی با بریدن چهار انگشت و بالاتر مجازات شدند. کاسبین محل طی اعلامیه ای با تشکر از جمع آوری این همه سارق از محل از نیروی انتظامی خواستند تا نسبت به پاک سازی هزاران انگشت از سطح خیابان انقلاب اقدام کنند. چرا که با تل شدند این انگشت ها میلیون ها مگس, موش و گربه به منطقه هجوم آورده و سلامت ساکنان شهر را به خطر انداخته اند.
حجت تمام شد
نوامبر 7, 2009
دایه دایه وقت جنگه
نسل ما
نوامبر 2, 2009
نسل ما در تمام دنیا به یک چیز شناخته شده است,
به اینکه صدای قیژ قیژ هر تختی ما را به یاد مالنا می اندازد.
از اویم و به سوی او
نوامبر 1, 2009
من آن نهنگ کوچکم که روزی کسی افسانهء سرگشتگی نهنگها را برایش گفت. داستان آن روزی که نهنگ ها خشکی را رها کرده پا به دریا گذاشتند, تا غذای بیشتر بیابند و دشمنان کمتر. آن روز که در افق ِ اقیانوس ها آنقدر دور شدند که خانه را از یاد بردند و گم شدند و گم ماندند. دست و پای شان باله شد و پوستشان چرمین و دریایی شدند.
من آن داستان را از اعماق درونم باور کردم. نهنگ ها آب شش ندارند. نهنگها پستاندارند. همه چیزشان به خاکیان می ماند. ما اهل این آب های سرد و تاریک نیستیم. ما مالکان سواحل آفتابی و پر درختیم. ما عاشقان صدای باد و آواز مرغان دریایی هستیم. ما در خلسه چرت های آفتابی در بعد از ظهر های داغ تابستانیم. این سکوت وهم انگیز عمق تاریک اقیانوس, این موجودات غریب و خاکستری چیستند؟ این ترس دائم, حس مزمن سرگشتگی و تنهایی که همیشه و بی دلیل با خود حمل می کنیم از کجاست؟ درست است. همین است. این افسانه راست است. ما اهل خاکیم….. و تمام اندوه سالیان من با این کشف نابود شد و آرامشی عمیق جای آنرا گرفت. به سطح آب رفتم و آنچنان نفس کشیدم که انگار دوباره زاده شدم. سلام آی آسمان آفتابی. سلام ای کوه های دور. سلام ای بادهای گرم….
به خانه باز خواهم گشت. حتی اگر همه منعم کنند که نرو. آن ساحل را خواهم یافت. حتی اگر هفت اقیانوس را طی کنم. ساحلی که اولین نهنگ از آنجا پایش را در آب گذاشت. شن های خشک را لمس خواهم کرد و فریاد خواهم زد: من رسیدم. و دیگر هیچ چیز مهم نخواهد بود. هیچ چیز. اینکه بعد چه رخ خواهد داد. چه خطراتی خواهد بود, چه خواهد شد. برای من رسیدن به خانه پایان همه چیز خواهد بود.
من به راه افتادم. از آن خلیج دلگرفته بیرون زدم و همراه با جریان آب های گرم به شرق رفتم. عده ای به دنبالم روان شدند. بزرگتر ها برای اینکه منصرفم کنند و جوانتر ها تا ببیند جریان چیست. روز ها بی وقفه رفتم. پیر تر ها که از بازگرداندنم پشیمان شدند باز گشتند اما عده ای از جوان ها ماندند. آن ها هم می دانستند با سایر آبزیان یکی نیستند. آن ها هم حس ترس و گم گشتی من را می شناختند. رفتیم و رفتیم و رفتیم. از کنار تمام سواحل پر نور حاشیه اقیانوس گذر کردیم و من هیچ ساحلی را آشنا نمی دیدم.
تا این که یک روزصبح خیلی زود وقتی برای تنفس به سطح آب آمدم دیگر پایین نرفتم. بوی این خاک مثل یک چیز سحر آمیز مرا به روزهای خیلی خیلی دور برد. به اولین خاطره ام از خوردن شیر مادر. به حس شیرین گرمایی که از تن او به من جاری می شد. اشک هایم روان شد و به دوستانم گفتم: ما رسیدیم.
***
ماهیگیر پیر به سرعت تا کلبه ساحلی اش دوید اما وقتی گوشی تلفن را برداشت نمی دانست به کی زنگ بزند. به شهرداری؟ به آنها مربوط نمی شد. به سازمان حمایت از حیوانات؟ از این فقط اسمش را بلد بود. از عوضی های اداره شیلات هم اصلا خوشش نمی آمد. در نهایت به خواهر زاده اش زنگ زد که دانشجوی جوان و طبیعت دوستی بود. ساعتی بعد ساحل پر شد از جوانان و خبرنگاران و مردمان با بیل و سطل های آب و طناب های کلفت. در شهر دیگر همه شنیده بودند که ده ها نهنگ خودکشی کرده اند.
همه می دویدند. یکی بیل می زد تا از دریا آبراهی به سمت نهنگی باز کند. یکی سطل سطل آب روی نهنگی می ریخت تا پوستش در زیر آفتابِ هر لحظه داغ تر نیمروز نخشکد. عده ای نهنگی را طناب پیچ کرده بودند و جسم سنگینش را به سمت دریا می کشیدند. خبرنگاران عکس می گرفتند و با زیست شناسان مصاحبه می کردند: این به خاطر آلودگی آبها و اختلال در سیستم جهت یابی و……
یکی فریاد زد: این یکی دارد میمیرد. نهنگی بود جلوتر از همه روی شن های خشک و سفید آرمیده. چند نفری به سمتش دویدند. مردی گفت: خیلی دیر شده. و زنی جوان به گریه افتاد.
***
و من در خانه بودم و خوشبخت بودم. این همان بود که می خواستم و دیگر هیچ چیز مهم نبود. هیچ چیز.
توضیحی دیگر
نوامبر 1, 2009
از هیچی به اندازه توضیح دادن بدم نمیاد. امیدوارم این آخرین بار باشه که اینکارو می کنم. خدمت دوستان مخالفی که لطف کردند نظراتشون رو در مورد مطلب قبل نوشتن و اونایی که مخالف هستند ولی ننوشتن عرض کنم که:
اینجا یک وبلاگ شخصیه. علمی, سیاسی یا خبری نیست که به خاطر مطالبش متعهد به پاسخگویی باشه. فقط یک قانون وجود داره: شما یا از مطالب این وبلاگ خوشتون میاد و می خونیدش, یا نمیاد و نمی خونیدش. این یعنی من اینجا قصد بحث, تبادل نظر و قانع کردن کسی رو ندارم. من گوشه ای از نظراتم رو اینجا یاد داشت می کنم. اگر به قول کامنت گذار عزیزی از اصول نقد(دادن اطلاعات کامل درباره موضوع و سپس نقد مستدل) پیروی نمی کنم به همین دلیله.
من به مومنین به همه ادیان احترام میذارم, مخصوصا مسلمونا و اگه یک نگاهی به سرتاپای وبلاگ من بندازید می بینید که علی رغم مواضع بی دین اش خالی از هر توهینی به مذهبه. به این دلیل که من خوشبختانه یا متاسفانه یه زن عقده ای نیستم که به خاطر اینکه مجبوره روسری بپوشه و ارثیه اش نصفه با اسلام مخالفت بکنم. من هر عقیده ای که دارم با فکر و استدلال بهش رسیدم و همینجور شکمی با چیزی مخالفت نمی کنم یا از چیزی طرفداری. دوست ندارم بیام اینجا راجع به میزان تحصیلاتم حرف بزنم و بگم که مخصوصا پست قبل کاملا مربوط به مطالعات منه و اگه توی فضای مجازی صد نفر باشن که بتونن در این زمینه حرف بزنن قطعا یکیش منم.
پر واضحه که تاریخ رو میشه از جنبه های مختلفی تعریف کرد و واضح تر از اون اینه که من دارم از یک جنبه غیر مذهبی تعریف می کنم. فهمیدن اینکه کار مشکلی نیست. مثلا از دیدگاه اقتصادی بهرهء بانکی نه تنها بد نیست که مفیده در حالیکه از دیدگاه مذهبی حرامه. یا چند همسری از دید اخلاق کار زشتیه در حالیکه از دید مذهب کاملا مشروعه. طبق همین قانون ائمه معصومین از دیدگاه شیعی قدیسانی قابل احترامن در حالیکه از دید علم تاثیر چندانی بر رفاه امروزی ما نداشتند. اگرهم می گیدعلم لدنی داشتن, لابد واسه خودشون نگه داشتن. چون نه کتابی نوشتن, نه اختراعی کردن, نه هیچی. حالا شما دوست ندارید از این دید نگاه کنید , نکنید. اما نمی تونید به من امر کنید که تو هم نکن. این همه تریبون برای تبلیغ تفکرات دینی هست. شما این وبلاگ بی خواننده رو که تازه تبلیغ بی دینی هم نمی کنه بر نمی تابید؟ من هیچ علاقه ای ندارم ایمان کسی رو ازش بدزدم برای همین هم نمیام راجع مطالبی نظیر پست قبل مقاله بنویسم و رفرنس بدم و استدلال کنم که ثابت کنم من درست می گم. همونطور که گفتم اینجا گوشه ای از افکار من نوشته میشه که اگه دوست ندارید می تونید خیلی راحت نخونیدش.
اما حالا که اینهارو نوشتم باید چند تا توضیح رو هم در پاسخ کامنت ها اضافه کنم.
کامنت گذار عزیز با نام مأمون شناس زبده, کی گفته که علم و مذهب از هم جدا نیست؟ علم و مذهب نه تنها از هم جداست بلکه در تقابل با همند. دین شمارو به ایمان دعوت می کنه, علم به سوال. اینکه احادیث و روایاتی داریم که افراد رو تشویق به علم جویی می کنند هم این حقیقت رو عوض نمی کنه. علم نمی تونه وجود خدا رو اثبات کنه بنابراین نمی پذیرتش. اما دین معتقده اول باید وجود خدارو بپذیری بعد بری دنبال دلیلی برای اثباتش بگردی.(که نمونه تلاش ده ها فیلسوف مسلمان در طی چندین قرن برای اثبات خدا دو برهان ناقص “نظم” و “علیته” که متاسفانه غلط و قابل ردند) علم و دین وقتی انسانها هنوز در غار زندگی می کردند از هم جدا شدند و مناقشه این دو در قرون وسطی در اروپا به اوج خودش رسید و هنوز هم در جهان اسلام این دو با هم در گیرند. و نمونه اش در مملکت خودمون که فراوانه. تا مشکلی پیش میاد جای اینکه برن سراغ حقوقدان و دانشمند و کارشناس میرن سراغ نماینده خدا که فصل الخطاب باشه. اقتصاد مال خر است رو که حتما شنیدین؟
در ثانی توجه علمی مأمون ریشه در توجه علمی پدرش هارون الرشید داشته. نه امامان قبل از امام رضا. اسناد مکتوب تاریخی اش هم هست. هارون قبل از مأمون دستور احداث یک کتابخانه و دعوت از دانشمندان رو میده. و غیر از هارون, که هم قدرت داشته هم ثروت چه کسی می تونسته همچین کاری بکنه؟ بله اگه امامان شیعه هم در قدرت بودند شاید(حتما) همین کارو می کردند اما دیدی که نبودند و بیشتر باید در فکر حفظ جان و شریعتشون می بودن.
رخشان عزیز که لطف کردی و نظرت رو درباره مطلبم در وبلاگ خودت هم گذاشتی. ممکنه لطفا دو تا از دانشمندانی رو که شاگرد ائمه بودند نام ببری؟ همچین دانشمندانی وجود ندارند. به ما تنها نام جابربن حیّان رو گفتند که اخیرا ً مورخ ها فهمیدن که دو نفر شیمی دان(کیمیاگر) در تاریخ با این نام بودند که جزوات هر دو با هم قاطی شده و معلوم نیست کدوم مال کدومه. که چندی پیش هم دو دانشمند غربی مقاله ای نوشتند در اثبات اینکه جابر اصلا شاگرد هیچ یک از ائمه نبوده و دانشمندان مسلمان هم با کلی تحقیق و مقاله نتونستن این ادعا رو قطعا ً رد کنن.
صابر عزیز در اینکه دانشمندان مسلمان بر جسته ای داریم شکی نیست. بزرگتر و برتر از همه ابوریحان بیرونیه که روش علمی اش به پختگی و دقت دانشمندان عصر حاضره. شیوه استدلال او, که ای کاش مانند نامش همه گیر می شد می تونست مارو به جای اروپایی ها به انقلاب صنعتی برسونه که متاسفانه به هزار و یک دلیل نرسوند. مسلمانان در ریاضیات و حل معادلات چند مجهولی راه درازی رفتند و در مثلثات بهتره بدونید که قانون سینوسها برای اولین باردر تمدن اسلامی کشف شد. و در پزشکی نیازی نیست از ابن سینا بگم که تا همین دویست سال پیش رسائلش کتب درسی در اروپا بوده. و ابن هیثم بزرگ, فیزیکدانی که نظریه نورش باعث شد آراء ارسطو, اتمیان و دیگران در این باره خنده دار به نظر بیاد.
و در ادامه در پاسخ ِ عجبناک عزیز, شما میتونی هر کسی رو که دوست داری نفرین کنی اما علم کاری به این نداره که یه آدم چقدر جنایت کرده یا با کی دشمن بوده یا دینش چی بوده. منم توی پست قبلم ابدا اظهار نظر نکردم که چی خوبه چی بد. فقط با لحنی طنز گونه از یک حقیقت تاریخی نوشتم. اگه شما تفکر دینی ات برات مهم تره همچنان مأمون رو لعن کن, و مطمئن باش به جایی بر نمی خوره. اما من که تفکر علمیم برام مهم تره مأمون رو آدم ارزشمندی در تاریخ علم می دونم. همینطور زکریای رازی کاشف الکل و برجسته ترین پزشک تمدن اسلامی(برتر از ابن سینا حتی) که نه تنها مسلمان نبود که حتی خدارو هم قبول نداشت و یک اتمیست تمام ایار بود و شاهد این مدعا هم بی توجهی جمهوری اسلامی به مزارش در ری هست که سنگ قبرش از مال بابا بزرگ من ساده تر و بی نام و نشون تره. و مقایسه کن با مقبره ابن سینا در همدان.
و همینطور حنین ابن اسحاق و اسحاق بن حنین, پدر و پسر مترجم و اندیشمندی که نه تنها مسلمان یا عرب نبودند که به قول مسلمانها ستاره پرست و کافر و سریانی بودن, و بزرگترین و برترین ترجمه و تفسیر های آثار یونانی به دست اونها انجام گرفته.
و همینطور بنو موسی, سه برادر دانشمند خراسانی الاصل که در دربار مأمون جزو اشراف بودن و به نوشته تاریخ بسیار هم کینه ای, زیرآب زن و آدم فروش بودن, اما نه تنها خودشون رسائل مفید بسیاری دارند که از جیب خودشون به دیگر دانشمندان و مترجمان کمک هزینه می دادن.
پست درازی شد اما اینم اضافه کنم که من قصد ندارم لقمه رو بجوم و تو دهنتون بذارم. برای مشام مشتاقان تنها بوی غذا کافیه. اگر چیزی اینجا دیدی که براتون جالبه , برید دنبال خوندن و فهمیدنش و هی نیاین از من بپرسین. من دایره المعارف شما نخواهم شد . اگر هم خوشتون نیومد که بگید چرت گفته و عقاید قبلی خودتونو دو دستی بچسبین. به خدا قسم برای من کوچکترین فرقی نمی کنه. دهنم دیگه کف کرد. وقت خوش.