مأمون خلیفه عباسی به خاطر قتل امام شیعه چهره مغضوبی در بین ما ایرانیان است. اما اگر این گه را نخورده بود الان در کنار ابوریحان و فارابی و رازی از مفاخر این مرز و بوم بود. خوب است بدانید که علم بدون اغراق مدیون به اوست. دوره خلافت مأمون را اوج شکوفایی تمدن اسلامی می دانند. او یک مرکز تحقیقاتی به نام “دار الحکمة” تأسیس کرده بود که در واقع دارالترجمه ای بوده با کتابخانه ای بزرگ و مرکز تجمع فلاسفه و حکما و محل بحث و تبادل نظر. مأمون به پیشنهاد وزیرش که از خاندان معروف برمکی بوده ده ها شتر هدایای گرانبها را روانه دربار روم شرقی می کند. امپراطور بیزانس پیغام می فرستد که خلیفه باید منظور خود از ارسال این هدایا را بگوید تا آنرا بپذیرند و مأمون گنجینه کتاب امپراطوری را طلب می کند. داستان ها می گویند که این گنجینه در واقع تمام کتاب های فلاسفه و دانشمندان یونانی و ما بعد آن بوده که به علت ترویج قدرت مطلقه کلیسا و تفتیش عقاید جمع آوری شده و بدور از دسترس همه در محلی با هفت قفل نگهداری می شده تا بپوسند. کاهنین رومی به امپراطور می گویند که بهتر است این کتابهای مفسده زا را به مسلمانان داد تا باعث نابودیشان شود و بدین ترتیب ده ها شتر با باری ارزشمند از کتاب بر می گردند. مأمون عباسی از اقصی نقاط کشور مترجمین زبده ای را جمع آوری می کند و با هزینه خود کتب بسیاری را از یونانی و سریانی به عربی ترجمه می کند و این آغاز عصر انتقال علم از مغرب به مشرق می شود. بدین ترتیب مأمون, علم آن روز را نه تنها از نابودی نجات داد بلکه با ترجمه و استنساخ فراوان در اختیار دانشمندان پرتوان مسلمان قرار داد تا آن را ببالند و بپرورانند تا چند قرن بعد به همین شیوه, دو دستی تقدیم به غربی ها کنند تا بیایند همه چیز را صاحاب شوند پدر سگ ها.
بله, اینکه امروز شما می توانید به جای قاطر سوار هواپیما شوید و دوساعته بروید زیارت امام رضا از برکت وجود مأمون است. خدا لعنتش کند.

می دانید آنقدرها هم که می گویند اسلام دینی بر اساس فطرت نیست. اگر بود می گفت در زمان حیض ثواب نزدیکی کردن با زن برابر هفتاد سال عبادت است تا مردان مسلمان در این دوران به طمع بهشت هم که شده بیشتر به زن محبت کنند. چراکه به خاطر تغییرات هورمونی تمایل زن به صکص بیشتر است و باز به همان دلیل غمگین و عصبی است و نیاز به توجه دارد.
نه اینکه نزدیکی حرام باشد و مجازاتش یک نخود طلا. و علما هم بیخود دلیل می آورند که این به خاطر راحتی خود زن است و ما هم البته قاه قاه می خندیم چون می دانیم که در جریان تمکین به هر آنچه مرد خواست, اصولا صحبتی از راحتی زن نبوده است.
ولی دلخوری من از اصل ماجرا نیست. فقط از این دلخورم که چرا به زن در این دوران می گویند نجس. خون نجس است؟ خب باشد. همه هیکل طرف که خونی نمی شود. چرا همچین اسمی روی زن می گذارید؟ آقای اسلام با شما هستم! هوی!
یک خاطره ای یادم می آید که وقتی ریشه یابی می کنم بعد ها یکی از دلایل دین ستیزی من شد. کم سال بودم و تازه چند ماهی بود که پریود می شدم و هنوز با این مساله کنار نیامده بودم که مادرم مرا به زور به مجلسی برد. از آنها که خانمی بالای صندلی می نشنید و بقیه را گریه می اندازد و … خلاصه آن خانم در نعت یکی از علما حکایتی نقل کرد, که آن عالم در سفر بود و در روستایی مردی مومن مهمانش کرد. عالم پذیرفت, اما از نان آن خانه هیچ نخورد و وقتی میزبان رفت, به شاگرد همراهش توضیح داد که آن نان را زنی حائض پخته بود. به همین دلیل از خوردن آن امتناع کردم. منظور آن خانم این بود که اولا ببینید که طرف چه علم غیبی داشته که این را فهمیده, ثانیا ببینید که برای تزکیه نفس چه پرهیزها که نباید کرد.
آن آخرین باری نبود که فهمیدم اسلام دینی برای زنان نیست.
یاد هما سرشار افتادم که چندی پیش در مصاحبه ای گفته بود دلیل تبعیض علیه زنان در جهان, ادیان ابراهیمی هستند و من بسی با او موافقم. و لابد می دانید که خودش کلیمی است. یا درست تر بگویم کلیمی زاده.

پ ن: اگر مسلمانی می خواهد از اسلام دفاع کند این کار را در وبلاگ خودش انجام دهد.

حکایت آخوندا و انرژی هسته ای و واسطگی روسیه مثل این میمونه که آخوندا هوس یه زن موبور و چشم رنگی فرنگی می کنن. منتها چون چهارتا عقدی داشتن و چوب خطشون پر بوده روسیه رو واسطه می کنن که یه صیغه ای شو براشون جور کنه. ولی صاحاب دختر که آقای غرب بوده حسابی دلخور میشه و میگه به شما نیومده زن فرنگی داشته باشین. خلاصه خط و نشون کشیدن شروع میشه و از اینور آخوندا شعار میدن داشتن زن صیغه ای حق مسلم ماست و هی به روسیه امتیاز میدن و جشن هسته ای میگیرن که بگن نون و پنیر آوردیم دخترشونو بردیم و هی روسیه می گه نون و پنیر ارزونیمون ولی اینا دختر نمیدن بهتون. بعد غربیا که دیگه حسابی غیرتی شدن دستشونو میارن که خرخره آخوندارو سفت بچسبن که آخوندا میگن خب میایم رسما خواستگاری. نتیجه این میشه که آخوندا یکی از زنهای عقدی که این آخریا خیلی دردسر درست کرده, یعنی ملت معترض ایران رو طلاق بده و جاش اون موبور خوشگل هسته ای رو عقد دائم کنه. منتها فقط اسم زنه مال ایرانه, میدنش روسیه بکنه. توله اش هر چی شد میشه مال اینا.
اونوقت این حدودا چندمین جشن هسته ای میشه؟

مادرم دوستی داشت گلنساء نام که در ایام جوانی به طرز غمگنانه ای بیوه شد. از آن پس زندگی شخصی اش را تقریبا تعطیل کرده بود و فقط روز را شب می کرد و شب را روز. وقتی به او مثلا می گفتند گل نساء صورتت اصلاح می خواهد بیا سبیلهایت را بردارم با لحن حزن انگیزی می گفت: برای کی خودمو خوشگل کنم؟ من که مرد ندارم. یا وقتی درخت پرتقال حیاطش زیاد بار می داد به درخت می گفت: برای چه انقدر میوه دادی؟ مگر در این خانه مرد هست که جمع ات کند؟ خلاصه این جملهء “خانهء من مرد ندارد” دلیل بسیاری از بیخیالی ها و به امید خدا رها کردنها بود. ما آن موقع از این حرفها رگ فمنیستیمان قلمبه می شد و می زدیم در خط سخنرانی از چرایی وابستگی زنان سنتی به مرد و شخصیت درجه دو زنان وهزاران سال ظلم تاریخی به این جنس و سیمون دوبوار و اوریانا فالاچی و من اصلا هیچوقت شوهر نمی کنم و میرم آمازون زندگی می کنم و گه بگیرد این دین و مملکت را.
باری دیروز به علیرضا می گفتم این چند روز که نیستی بدجور گلنساء می شوم. هوس ماهی می کنم, می گویم ولش کن تنهایی که از گلو پایین نمی رود. می خواهم دکور سنتی اتاق مطالعه را راه بیاندازم می گویم علیرضا نیست که نظر بدهد, باشد بعد. می خواهم کلوچه سیب درست کنم, می گویم چه فایده؟ باید خودم از دست پخت خودم تعریف کنم؟ خلاصه اسباب مضحکه هر کسی شده ام که هارت و پورت های ایام مجردی ام را شنیده.
چاره اش سپیده است که اوهم به جبر زمانه, صباحی است به دور از شوهر روزگار می گذراند. تصمیم داریم کلوپی راه بیاندازیم در این چند روز و برویم خرید, چشم بازار را کور کنیم و مو رنگ کنیم و همه جامان گل و بته تتو کنیم و برویم کوه بلند بخندیم و بعدش امامزاده صالح با چادر گل گلی قر بدهیم و غیبت دوست و آشنا را بکنیم و خلاصه کلی تفریح مجردی و یاد ایامی دیگر و باید حسابی هم خوش بگذرد تا این حس خیانت به آرمانهای جنبش زنان از من زدوده شود و یک تلفیق وصله پینه ای از زن مدرن و سنتی و عشق و احترام به خود راه بیاندازم که هم بتوانم خودم را فمنیست بدانم هم زنی عاشق. حالا این دوتا جدای شخصیت اجتماعی ام به عنوان یک معترض و جایگاه علمی ام به عنوان یک محقق و نقش یک عروس خوش سلیقه برای مادر شوهر و یک خاله مهربان برای خواهر زاده و …. ای بابا آنوقت علیرضا عصبانی است که چرا گلنساء می شوی؟

پ ن: اگر کسی بیاید در مورد اینکه چطور می شود زن مدرن و سنتی را کنار هم نشاند سخنرانی کند کامنتش را تایید نمی کنم. گفته باشم.