جسم پستانداران طوری ساخته شده که برای تناسل باید آلت نوع نر در آلت نوع ماده فرو برود. ما انسانها به این فعل از نگاهی “کردن” و از زاویه ای دیگر “دادن” می گوییم.
به این مکالمه دقت کنید:

- راستی رابطه رامین با این دوست دختر جدیدش در چه حدیه؟ هنوز میرن سینما و بستنی می خورن یا کارشو تموم کرد؟
- نه بابا. کردش تا ته. مگه کسی از زیر دست رامین سالم در میره.
- اِ…! خاک تو سره دختره کنن بابا. پس داد رفت.

کسی می تونه به من بگه که چرا این ماجرا از یه ورش خیلی مردونگی و قدرتمندی و تواناییه و از یه سر دیگه اش زبونی و انفعال و حقارت؟ چرا بار فرهنگی “دادن” و “کردن” که هر دو به یک عمل یکسان اطلاق میشه انقدر با هم فرق داره؟ همه می دونیم که زنها نمی تونن و اصولا نباید “بکنن”. پس “دادن” یه امر کاملا عادی و طبیعیه. پس چرا وقتی می خوایم به یکی بگیم خفه شو بهش می گیم: تو برو…. بده بابا.

می خوام راجع به تجاوز در زندان حرف بزنم و اینکه چرا زخمی شدن ماتحت یه آدم توسط یه باتوم منجر به خودکشی میشه در حالیکه سرو ته آویزون شدن, کتک خوردن, آغشته به مدفوع شدن و غیره باعثش نمیشه.

پاسخ ساده است. مسئله کاملا فرهنگیه. اولین مقصر (برای جوونای نسل من) کتاب موهوم و پوچیه به نام “جوانان چرا؟”. که البته ورژن دخترانش “احکام برای دختران بود” که مربوط به حیض و حجاب بود و خیلی جنسی نمی شد. و اما در کتاب “جوانان چرا” که طوری راجع به استمنا حرف زده بود که انگار اگه دست به …ات بزنی درجا زمین شکافته میشه و درش فرو میری این ایده رو در ذهن پسرها تقویت می کرد که خب تا وقتی که پسر خاله و پسر همسایه و همکلاسیام هستن چرا خودمو جهنمی کنم؟(اینجا نمی خوام راجع به همجنس گرایی نوبالغا بحث کنم, قبلا نظرمو راجع بهش گفتم.) اما چیزی که این مسئله باعثش می شد ظهور پدیده ای به نام بچه …ونی بود. که معمولا در هر دبیرستان پسرانه ای حداقل یکیش بود و چه ناسزاهایی که به این افراد گفته نمی شد. به این مکالمه دقت کنید:

- این پسره معروفه هست,…. ….. می شناسیش؟
- آره تو استقال بود بعد رفت پرس پولیس.
- آره همون. پسر خاله ام تو مشهد هم دبیرستانی اش بود. می گفت به همه بچه های اونجا…ون داده. یاه یاه یاه.
- جدی؟ آره از اون زیر ابروهای گرفته اش معلومه. یاه یاه یاه.

وجدانتون رو قاضی کنید آقایون. آیا خود شما, خود شما که الان دارید این سطور رو می خونید هیچ ماجرای س.ک.سی در دوران نوجوانیتون نداشتید؟ و آیا خود شما که از این ماجرا کلی لذت بردید تمام عمرتونو نترسیدید که اون پسری که باهاتون خوابید نره یه وقت یه جا بگه که شما بهش دادید؟

نتیجه ای که می خوام از این بحث بگیرم اینه که در فرهنگ مردانگی ما گرچه اغلب آقایون از رابطه از پشت لذت می برن اما این موضوع رو عمیقا انکار می کنن و هر کسی که به این کار مبادرت کرده باشه حتی اگر یک بار و در نوجوانی بوده باشه یک آدم ذلیل ِ خاک بر سر ِ حقیر ِ ک.ونده است.

خب پس تا اینجا دیدم که تو فرهنگ ما آدمهای “بِده” چه زن باشن چه مرد خیلی بدبخت و مورد سرزنش هستند. (واصولا زنها که خیلی بدبختن چون جز دادن کار دیگه ای نمی تونن بکنن) حالا یه پسر بیست ساله رو تصور کنین که تازه دبیرستان رو تموم کرده و هنوز حرفایی که پشت سر اون بچه ک.ونی می زدن یادش نرفته و حالا به هر دلیلی گذارش افتاده به زندان ج.ا و اونجا بهش تجاوز شده. توی ذهنش اینه که به هر کس بگه که چه بلایی سرش اومده ممکنه در ظاهر باهاش همدلی کنن و بی تقصیرش بدونن اما در باطن نمی تونن نیشخند نزنن که طفلی ک.ونش پاره شده. یا اون لحظه ای رو که یکی رفته روش تصور نکنن. یا اگه خودش تعریف نکنه شروع نکنن به تخیل جزئیات اینکه چطوری لختش کردن, چقدر مقاومت کرده, چه فحشای رکیکی بهش دادن و غیره. و همه اینها بعلاوهء اون قبح مسئله “دادن” در بین مردهاست که گفتم. حالا قربانی ما معلومه که ترجیح می ده بمیره تا نگاه آدمهایی رو ببینه به یه نقطه نامعلومی خیره شدن و دارن فکر می کنن تجاوز چه جوری بوده. و از شرم تفکر خودشون نگاهشونو از قربانی می دزدن و ازش فرار می کنن.
شما خودتون اگه یکی از این قربانیان تعرض از اعضای خوانواده یا همسایه تون بود می تونستید ادعا کنید که هر بار که می بینیدش اولین چیزی که به ذهنتون میاد جملهء” بهش تجاوز شده” نیست؟

در پایان توصیه من اینه که باتوم فرو کردن به ماتحت به همون اندازه سیلی زدن و ناخون کشیدن و شوک الکتریکی دادن کار زشتیه. بیاین این جنبه ناموسی ماجرا رو که سوراخ نشیمنگاه رو تا حد مقدسات بالا می بره و تمام شخصیت آدم رو به حفظ اونجاش منوط می کنه بذاریم کنار. این توصیه فقط در مورد مردها نیست. وقتی به زنی تجاوز میشه هم گفتن جملاتی نظیر بی عفتش کردن یا بی ابروش کردن هم احمقانه است. وقتی دزدی به زور کیف زنی رو از دستش درمیاره هم می گید بی عفت شد؟ در تجاوز هم اون به همون مقدار بی تقصیره. بیاین تمام هویت یه آدم رو در زیر شکمش ندونیم.
آسیب روحی که تفکر جامعه ما به قربانیان تجاوز میزنه خیلی بیشتر از آسیب جسمیی که خود عمل به قربانی می زنه.
تعصبات قرون وسطایی رو کنار بذاریم.

پ.ن: این پست کاملا جدی و اجتماعیه. کامنت های چرت و پرت و بی ربط تائید نمی شن.

تشابه لپّی

آگوست 26, 2009

_ شیرینی خامنه ای می خوری؟
_ حلواش رو ترجیح می دم.

راستش من از مسلمانی فقط روزه اش را داشتم. آن هم به خاطر سفره های افطار بی نظیری که مامان پهن می کرد. سبزی تازه از توی حیاط, آش های پر رشته, کتلت های پر گوشت و فرنی های خوش عطر با شیر محلی. و مهمانی های فامیلی که به بهانه افطار پر رنگ می شد. هر هفته خانهء یکی, جمع دختر خاله ها و پسر خاله ها و توی سر و کله هم کوبیدن و خوش گذرانی. و آن لحظه ای که با عطش چای شیرین را در لیوانی قد پارچ سر می کشیدیم چه لحظه ای بود.
داشتم فکر می کردم اگر روزی بچه دار شدم حتما به روزه گرفتن تشویقش می کنم و درست مثل مامانم آنچنان سوری برای شکمش فراهم می کنم که وقتی بزرگ شد و به گذشته اش نگاه کرد خاطرهء خوشی از مسلمانی اش به یاد بیاورد.

و من الان بدجور دلم گرفته. آنقدر کار دارم که نمی رسم سر سفره های مامان چتر شوم و از مهمانی های فامیلی جا هم نمانم چه فایده. یک دختر خاله اراک است و یکی بابل. یک پسر خاله منزل پدر زنش دعوت است و آن یکی هندوستان رفته. و من الان مثل دیوانه ها ربنای شجریان را گوش می دهم و روحم در افطاری های منزل خاله نسرین است که من و سیما کنار هم می نشستیم و تا مرز خفگی از حلیم های بی نظیر خاله می خوردیم و بعدش آن دعوای همیشگی را راه می انداختیم که باید پسر ها سفره را جمع کنند. بعد من و سیما می رفتیم یک گوشه و پچ پچ کنان ادامه ماجراهای رخ داده از آخرین بازی که هم را دیده بودیم تعریف می کردیم که گاهی این آخرین بار دیروز بود. و افطاری های مادر بزرگ که دیگر خود بهشت بود. مادر بزرگ فرشته ای که آن روزها هنوز زنده بود و بابا بزرگ به شوخی به او می گفت مثل مرغی می مانی که تا قدقد می کنی همه جوجه هایت دورت جمع می شوند. و مادربزرگ زیاد قدقد می کرد. به هر مناسبتی در خانه شان مهمانی بود. و ما نوه ها مثل گروه وحشی ها به حیاط چند هزار متری شان می ریختیم. و یا روی درختها مشغول خوردن بودیم یا توی انباری و پشت بام در حال اکتشاف و جمع آوری غنیمت. چه خوشبختی بی نظیری بود.


و من که از 22 خرداد است که مرغ دلم مرده تنها خبر عدم پخش ربنا کافی بود تا اشک هایم سرازیر شود.

رای دهنده

آگوست 21, 2009

به میدان رفتم
و ناخن هایم را بر پوست پوسیده مذهب کشیدم

انتخابات را به خاطر بسپار
جمهوری مردنی است!

زنجیره قضایی

آگوست 16, 2009

من از خدا اطاعت می کنم.
پسرم از من اطاعت می کنه.
سگ مون از پسرم اطاعت می کنه.
گربه مون از سگمون اطاعت می کنه.
موش های انباریمون از گربه مون اطاعت می کنن.
سوسکای انباریمون هم از موش های انباریمون اطاعت می کنن.

یه عقل سلیم در پایان چه نتیجه ای می گیره؟

اطاعت از سوسکای انباری ما همون اطاعت از ….؟ بگید……

خداست!!!!

می گویند در زمان استبداد کبیر که بگیر و ببند در اوج خود بود عالمی را از منبر رفتن منع کردند. ظریفی کرد و نام کودکش را “تبریز” گذاشت و هر صبح به بهانه بیدار کردن فرزند به پشت بام فریاد می کرد: تبریز به پا خیز, تبریز به پا خیز.