جمبل
جولای 5, 2009
عباس شاگرد نانوای یک لا قبایی بود که با اصرار پدرش با معلم نهضت ده که خانه ای از خود داشت عروسی کرد. بعد از شش ماه یاد دختر ابرو کمان همسایه افتاد که از بچگی می خواستش. برای زن اولش دعای زبان بندان گرفت تا براحتی دومی را بگیرد. برای دومی هم طلسم مهر و محبت گرفت تا با اولی بسازد و هر دو را در یک خانه نگه دارد. طلسم ها کارگر بود. زنها با هم جور بودند. یک شب پیش این و یک شب پیش آن یکی هم, کم کم تبدیل شد به هر شب سه تایی با هم. بدین ترتیب عباس که سال قبل شبها در نانوایی می خوابید و با عکس رنگ و رو رفته جلد یک مجله قدیمی خودش را راحت می کرد اکنون خانه ای داشت با دو زن جوان. و س کسی که هیچ کدام از اجدادش در خواب هم نمی دیدند. دیگر فکرش را نمی کرد که یک روز از راه برسد و دو زنش را با هم مشغول ببیند. آن هم با چنان ناله های بلندی که هرگز از آن دو نشنیده بود. لخت شد و سعی کرد خودش را قاطی ماجرا کند اما با وحشت دریافت که دیگر به او نیازی ندارند. بدین ترتیب عباس که سال قبل خانه ای داشت با دو زن, که یکی صورتش را می بویید و یکی دست لای پایش می برد اکنون آواره ای شده بود که باز هم شبها در نانوایی می خوابید. و تمام اندوهش از این بود که نمی تواند این ماجرا, این تف سر بالا را برای کسی تعریف کند و اندکی همدردی بخرد.
غصه نخور
جادوي تنوع طلبي مشكل را حل ميكنه او به خونه بر ميگرده
….
چو خوب كه دوباره تونستم بخونمت
و دوبار چون قبل گویا!!
همزادم
از وقتی خانه خود را عوض کرده ای برای اولین براه که توانستم کامنت بگذارم برایت
راستی چه خبرا؟
در چه سیر می کنی؟؟
این تف سربالا خودش یه مثنویه
شما به عنوان یه خانم از علایق آقایون خوب اطلاع دارین، فکر میکنم بیشتر آقایون علاقه خاصی به داشتن این دست حرمسراهایی داشته باشن اگر روزی منم به همین سمت و سو رفتم فراموش نمیکنم که نباید کم کم تبدیلش کرد به سه تایی با هم، گرچه اگر میشد چی میشد، ولی خب باید از تجربیات درس گرفت
حالا یه سوال مگه این دعا کنه مرده بود که دوباره نرفت سراغش؟ به فکرش نرسید دوباره بره پیشش؟
شما واقعا زن سان هستید مگه هک نشده بودی
از روزهای اول که مینوشتی، میخواندمت، قلمت را دوست میدارم، به من هم سر بزن.
یاد داستانی افتادم که توش یه پسره خوشحال بود ازاینکه مادرش مریضه و داره میمره و همیشه به دوستاش میگفت: “اگه ننم بمیره، آقام میره یه زن میگره که خودش می …، من می …، علی هم می …، احمدمون هست – اون کوچیکه، اونم می…”
دو ماه بعد رفیقاش دیدنش که عزاداره. ازش پرسیدن چی شده؟ گفت: “آقام مُرد، ننم رفته یه شوهر کرده که خودشو می …، منو می …، علیو هم می …، احمدمون بود – اون کوچیه، مُرد”
به نام خدا
سلام
منو که یادتون میاد؟
من مدتی هست که مطالبتون رو دنبال می کنم.واقعیت اینه که خیلی وقته که قصد دارم موضوعی رو مطرح بکنم و ازتون کمک بخوام.آیا می تونم باهاتون صادقانه صحبت کنم و احساساتم رو باهاتون در میون بذارم؟ممنون می شم اگه ایمیلی رو بهم بدید که همیشه چکش می کنید و کمتر حالت عمومی داره.خود من دوتا ایمیل دارم.یکی متعلق به امور وبلاگ و کارهای متفرقه هست که حالت عمومی داره و دیگری ایمیل خصوصی.راستش می دونم اون قدر حرف دارم بزنم که با کامنت گذاشتن هم من اذیت می شم و هم شما در خوندنش.بی صبرانه منتظر پاسختون هستم.
واقعأ وبنامه قشنگیه.فقط کاش مطالبش بیشتر بود……….
خسته نباشی