جمبل

جولای 5, 2009

عباس شاگرد نانوای یک لا قبایی بود که با اصرار پدرش با معلم نهضت ده که خانه ای از خود داشت عروسی کرد. بعد از شش ماه یاد دختر ابرو کمان همسایه افتاد که از بچگی می خواستش. برای زن اولش دعای زبان بندان گرفت تا براحتی دومی را بگیرد. برای دومی هم طلسم مهر و محبت گرفت تا با اولی بسازد و هر دو را در یک خانه نگه دارد. طلسم ها کارگر بود. زنها با هم جور بودند. یک شب پیش این و یک شب پیش آن یکی هم, کم کم تبدیل شد به هر شب سه تایی با هم. بدین ترتیب عباس که سال قبل شبها در نانوایی می خوابید و با عکس رنگ و رو رفته جلد یک مجله قدیمی خودش را راحت می کرد اکنون خانه ای داشت با دو زن جوان. و س کسی که هیچ کدام از اجدادش در خواب هم نمی دیدند. دیگر فکرش را نمی کرد که یک روز از راه برسد و دو زنش را با هم مشغول ببیند. آن هم با چنان ناله های بلندی که هرگز از آن دو نشنیده بود. لخت شد و سعی کرد خودش را قاطی ماجرا کند اما با وحشت دریافت که دیگر به او نیازی ندارند. بدین ترتیب عباس که سال قبل خانه ای داشت با دو زن, که یکی صورتش را می بویید و یکی دست لای پایش می برد اکنون آواره ای شده بود که باز هم شبها در نانوایی می خوابید. و تمام اندوهش از این بود که نمی تواند این ماجرا, این تف سر بالا را برای کسی تعریف کند و اندکی همدردی بخرد.